عنوان مقاله: دیروز، امروز و فردای علم

نویسنده/ مترجم: فارست ری مولتن/ توفیق حیدرزاده

آدرس­ پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:

تاریخ تهیه:

ارسال کننده: همفکران جامعه مجازی - تاریخ ارسال: 1388

آدرس­ پست الکترونیکی ارسال کننده:

موضوع اصلی: علم- موضوع فرعی: تاريخ علم

سه کلیدواژه اصلی به ترتیب اهمیت:پيدايش علم، انديشه علمی، دانشمندان اوليه

سه کلیدواژه فرعی به ترتیب اهمیت: تاريخ انديشه، علم و خرافات، نحوه پيشرفت علم

 

چکیده مقاله

علم به رودخانه‌ای روان می‌ماند. سرچشمه‌های این رودخانه، همچون سرچشمه‌های آمازون بزرگ، در ورای دورترین افق‌های شناخته شده قرار دارد. عناصر بنیادی اولیه و مجزای شاخه‌های مختلف علم به طور مستمر در هم می‌آميزند و به صورت ترکیب‌های ارزشمندی  از تجربه و استدلال، چون قانون گرانش، نظریۀ الکترومغناطیسی تابش و اصل بقای انرژی بسط داده می‌شوند. علم، از آغاز، در دو مسیر نظری و عملی سیر کرده است. بیش از بیست قرن قبل از آغاز دوران مسیحیت، بابلیان طلوع و غروب زهره را به دقت مشاهده و ثبت می‌کردند. بیست و پنج قرن پیش نیز زمان وقوع کسوف‌ها و خسوف‌ها، از روی قوانین تکرار آن‌ها، که حاصل چندین قرن مشاهدۀ دقیق بود، پیشگویی می‌شد. بی‌تردید، پیش از فرا رسیدن مرحله زایش علم، دوران جنینی علم زمانی بسیار طولانی بوده است. علم در یک زمان یا مکان واحد یا در میان یک مردم و یا تحت نظر حکومت یا مذهب خاصی به وجود نیامده یا برای همیشه به زبانی واحد یا توسط نژادی خاص، ثبت نشده است. همه چیز در حال تغییر است، نظمی که در این لحظه وجود دارد به نظمی آتی منتقل می‌شود. این جوهر اندیشۀ تحول است و آن را نه تنها می‌توان در مورد حرکت سیارات و ستارگان آسمان که منشاء این اندیشه بودند به کار گرفت، بلکه در مورد هر چیزی که در زمین روی می‌دهد. اژدهاهای ترسانندۀ انسان را، پهلوانان می‌کشتند و اکنون علم خرافات بس وحشتناکتری که حیات بشر را به تاریکی کشانده‌است، نابود می‌کند.

دریافت فایل PDF مقاله

دیروز، امروز و فردای علم

مقدمه

علم آن­چنان آمیختۀ زندگی و تفکرات جهانیان شده است که ضمن درک تاثیرات بلاواسطۀ آن بر زندگی امروز، لازم است به مطالعه تاریخ طولانی آن پرداخت، اهمیت کنونی آن را ارزیابی کرد یا به طور کارساز در بارۀ آینده آن اندیشید. از جنبه‌هایی، تاریخ علم به رودخانه‌ای روان می‌ماند. سرچشمه‌های این رودخانه، همچون سرچشمه‌های آمازون بزرگ، در ورای دورترین افق‌های شناخته شده قرار دارد. جویبارهایی، که با پیوستن به هم، رودهایی بزرگتر و بزرگتر می‌سازند و عاقبت، سیلابی مقاومت ناپذیر می‌شوند. به همین ترتيب، عناصر بنیادی اولیه و مجزای شاخه‌های مختلف علم به طور مستمر در هم می‌آميزند و به صورت ترکیب‌های ارزشمندی از تجربه و استدلال، چون قانون گرانش، نظریۀ الکترومغناطیسی تابش و اصل بقای انرژی بسط داده می‌شوند.

 

جوانه‌های علم از بطن موضوعاتی ساده سر بر آورده است: توالی منظم روز و شب، تکرار فصل‌ها، هلال‌های تکرار شوندۀ ماه، سبز شدن گیاهان، باز شدن شکوفه‌ها، جوانه زدن دانه‌ها، بادهای موافق و مخالف، باران­ها، توفان­ها و غيره. از مشاهدۀ چنین پدیده‌هایی و تفکر در چند و چون آن‌ها بود که علم زاده شد. این پدیده‌ها نه آن­چنان پی در پی روی می‌دادند که پیش پا افتاده و بی‌اهمیت باشند و نه آن­چنان نادر بودند که تکراری بودنشان معلوم نشود. این تکرارها بود که توجه را به خود جلب می‌کرد و انجام مشاهدات دقیق را بر می‌انگیخت. بدین ترتیب بود که ماه بر حسب تکرار دوره‌ای اهلۀ قمر تعریف شد، و روزهای هفته، نام هفت سیارۀ سرگردان در آسمان را به خود گرفتند.

 

زمینه‌های پیدایش علم

بیش از بیست قرن قبل از آغاز دوران مسیحیت، بابلیان طلوع و غروب زهره را به دقت مشاهده و ثبت می‌کردند. بیست و پنج قرن پیش نیز زمان وقوع کسوف‌ها و خسوف‌ها از روی قوانین تکرار آن‌ها که حاصل چندین قرن مشاهدۀ دقیق بود، پیشگویی می‌شد. این زمانی بود که وجود نظم در طبیعت، به رغم آمیختگی تبیین آن با خرافات، محرز شد. بی‌تردید، پیش از فرا رسیدن این مرحله، یعنی زایش علم، دوران جنینی علم زمانی بسیار طولانی (چندین بار طولانی‌تر از زمان تولد علم تا حالا) بوده است.

 

علم، از آغاز، در دو مسیر نظری و عملی سیر کرده است. در مسیر نظری، نظریه‌های مربوط به پیدایش زمین، جزء عام ترین تفکرات خلاق قرار دارند. این نظریه‌ها، خواستۀ کلی ذهن بشر را برای دانستن "علت"ها نشان می‌دهند و از این رو در تکامل علم اهمیت داشته‌اند. این خواسته­، یعنی دانستن علت‌ها، وقتی که پالایش و وضوح بیشتر یافت، هدف ثابتی برای شناخت هر مجموعۀ موجود از شرایط شد که خود از ضروریات روش علمی است. بايد گفت که هنگامی که این خواسته به حل مسائلی معطوف شود که به بغرنجی تبیین منشاء جهان فیزیکی نیستند، غالبا نتایجی حاصل می‌شود که ارزش کاربردی زیادی دارند.

 

چون برای تعیین دورۀ تکرار کسوف‌های مشابه، قرن‌ها مشاهده لازم است، بدیهی است که نجوم می‌باید بیرون از محدودۀ تاریخ مکتوب بشر آغاز شده باشد. به همین قیاس، خطا خواهد بود اگر فرض کنیم که حکمت متجلی در سوگندنامۀ بقراط ماحصل دوره‌ای به کوتاهی تجربیات اطبا با بيماران و اموات و يا با یکدیگر بوده است. این فرض که قوانین مربوط به روابط انسان‌ها در قانون­نامۀ حمورابی، اصل ارسطویی پیوستگی اعضا و صفات در موجودات زنده، توصیه‌های حضرت موسی برای مراعات حفظ­الصحه، اصول موضوعه و ساختارهای منطقی اقلیدس، ققنوس­وار در ذهن یک فرد پدید آمده است، به اندازۀ نظریه­های باستانی در بارۀ پیدایش جهان، ساده لوحانه است.

 

این موضوعات، ساخته و پرداختۀ کامل ذهن کسی نیست که برای نخستین بار آن‌ها را در قالب ثابتی ریخت، بلکه آن‌ها را باید همچون جویباری دانست که حاصل جوشش هزاران چشمۀ ناشناخته است. انسان جدید به تبع آثاری که از گذشتگانش مانده است، چیزهای زیادی برای یاد گرفتن دارد، گذشتگانی که بر شانۀ اعقاب خود ایستاده بوده‌اند، همان طور که نیوتون، به یمن آن، دورترها را بهتر دید و دیده‌های گذشتگانش را در کلماتی ریخت که به رغم مرور زمان، بی­مرگ و جاودانه است.

 

مبانی بودن علم

علم در یک زمان یا مکان واحد، یا در میان یک مردم، یا تحت نظر حکومت یا مذهب خاصی به وجود نیامده، یا برای همیشه به زبانی واحد یا توسط نژادی خاص، ثبت نشده است. بقراط، در جزیرۀ کوچکی در جنوب یونان به طبابت پرداخت و ارشمیدس، هنگامی که بر روی شن­های سیسیل، مشغول ترسیم اشکال هندسی بود، با ضربت شمشیر سرباز رومی، هلاک شد. کوپرنیک در لهستان غم انگیز و گالیله در ایتالیا از روی مشاهدات نجومی بابلیان و یونانیان دو هزار سال پیش از خود، نظریۀ خورشید مرکزی نظام سیارات را اثبات کردند. آن‌ها انسان را از جایگاه پر افتخارش در مرکز عالم به در آوردند و او را در سطح جسم کوچکی که حول خورشید می‌گردد، قرار دادند.

 

لوکرتیوس و پلینی فرزندان روم افتخارانگیز بودند. هاروی، بیکن و نهوک از هلند، دکارت، پاسکال، کوویه و پاستور از فرانسه، لیل و ماکسول از اسکاتلند، لرد کلوین از ایرلند، مندل و فروید از اتریش، لینه و آرنیوس از سوئد، مادام کوری و کوپرنیک از لهستان، فون همبولت، لیبیگ، وهلر و اینشتین از آلمان، مندلیف از روسیه، بور از دانمارک، مترلینگ از بلژیک، راذرفورد از نیوزیلند، اوسلر از کانادا، فرانکلین، هنری ولانگلی از ایالات متحده امریکا و بقيه. اين نام­ها معدودی از نام­های فراوان تاریخ علم هستند که باید به آن‌ها اشاره کرد. اگر خواسته‌ باشیم حق مطلب را به طور کامل ادا کرده باشيم، باید از مردانی که در ایران، کرت، آشور، بابل، سومر، هند و چین زندگی کرده و آموزش دیده‌اند نيز یاد کنیم.

 

تاریخ علم

محدودیت‌های ذهن انسان چنان است که بشر تقسیم تاریخ به دوره‌هایی با مشخصۀ استفاده از ابزارها، بهداشت، توان نظامی، فرهنگ، شکل حکومت و غيره را سودمند یافته‌است. عصر حجر، عصر برنز، دوران فراعنه مصر، عصر طلایی یونان، عصر تاریک در اروپا، دورۀ الیزابتی در انگلستان و دورۀ مستعمره بودن امریکای شمالی از این جمله‌اند. این اصطلاحات تا حدودی می­توانند قرون و اعصاری را توصیف کنند که چنین نام‌هایی بر آن‌ها نهاده شده است، اما با این کار تنها جزئی از واقعیت توصیف می­شود.

 

روم در اوج قدرت بود اما فساد در بطن آن به سرعت رشد می‌کرد. در شب طولانی دوران تاریک اروپا، بیت­الحکمۀ بغداد و کتابخانۀ بزرگ آن تاسیس شد (200ق)، دارالعلم قاهره (395ق)، مدرسۀ طب سالرنو (467ق) و مدرسۀ طب دیگری در بولونیا آغاز به کار کرد، طالبان علم در آکسفورد شروع به تجمع کردند (1167م)، تولید کاغذ در اسپانیا آغاز شد (1189م)، فرمان تاسیس دانشگاه پاریس صادر شد (1200م)، کتاب اکبر راجر بیکن نوشته‌شد، کالج دانشگاهی آکسفورد بنیان نهاده‌شد (1249م)، عینک اختراع شد (1289م)، دانشگاه وین افتتاح شد (1364) و صنعت چاپ به وجود آمد (1450م).

 

به جای تقسیم تاریخ علم به دوره‌های زمانی ثابت، گمان می‌رود مناسب‌تر این باشد که زندگی­نامۀ علم را با تقسیمات عامی چون "علم متولد می‌شود"، "علم در خواب فرو می‌رود"، "علم بیدار می‌شود" و غیره تطبیق دهیم، زیرا در این عبارات توصیفی، جزئی از تجربیات عام انسانی وجود دارد که توجه همه را به خود جلب می‌کند. از سوی دیگر، علم به موجود زنده­ای می‌ماند و همچون تغییرات ارگانیسم­های زنده که طی آن یاخته­های جدید پیوسته شکل می‌گیرند و یاخته‌های پیر از صحنه بیرون می‌روند، در علم نیز اندیشه‌های جدید همواره متولد می‌شوند و اندیشه‌های قدیمی از میان می‌روند و متروک می‌گردند.

 

شاخه­های علم

بررسی جریان‌های بی‌شمار و کاملا متفاوت علم امروز، به طور انفرادی ظاهرا ناممکن است. حتی تقسیم کردن آن‌ها به طبقات نسبتا مشخص، بر مبنای موضوع مورد بحث یا راه‌های پیشرفتشان، بسیار مشکل است. با وجود این، دو جنبۀ نسبتا متفاوت (و نه کاملا مشخص) وجود دارد که می‌توان از آن به طور عام، برای انشعاب رودخانه پهناور علم به دو بخش استفاده کرد. یک بخش شامل کاربردهای تکنولوژیکی علم است که در چند دهۀ گذشته، در محیط مادی پیرامون انسان، بزرگ‌ترین تغییرات را ایجاد کرده است. بخش دوم، شامل فرمول­بندی قوانین مشهور طبیعت است که چگونگی وقوع پدیده­های طبیعی را توصیف می‌کنند. یکی به سودمندی‌های عملی علم مربوط است و دیگری علم را به مثابۀ هنر در نظر می­گیرد. یکی شکوه جهان و دیگری شکوه دل است.

 

زایش علم

قرن‌ها پیش، نیاکان فرهیختۀ ما، در دره‌های فرات و نیل و تپه‌های یونان، شب هنگام آسمان پرستاره را نظاره می‌کردند و زیبایی سحرانگیزی در آن می‌یافتند. ستارگان نسبتا لایتغیر، بر فراز جهان پر هرج و مرج، سخن از نظم می‌گفتند. در میان آن­ها، ماه سرگردان، شفق‌ها و زهره فراغبال، ستارگان شامگاه و پگاه، به رغم ظهور و سقوط سلسله­ها و حکومت‌ها، با گردش منظم فصل‌ها تغییر می‌کردند. در دوره‌ای که اساطیر و خرافات مشخصۀ دوران بودند و هنگامی که شاهان باغ‌های معلق در بابل و عجایب جهان را می‌ساختند، چند شخصیت نادر، در سرزمین‌های مختلف، نظم آسمان‌ها و موسیقی افلاک را ادراک می‌کردند و به قلم می‌کشیدند.

 

این نظم که نخست در حرکت اجرام سماوی یافته شد، در شرایط پیچیدۀ موجود در زمین، با دشواری‌های بزرگی روبرو شد. مشاهدۀ تدریجی پدیده‌های تکرار شونده‌ای چون توالی فصول، جزر و مد، چرخه زندگی موجودات زنده که هر کدام می‌توانند موجودی از نوع خود تولید کنند، به طور متقاعد کننده‌ای نشانگر جهان­شمولی نظم بود. با پذیرفتن این استنتاج، حتی به طور جزئی، شاید مهمترین مرحلۀ تاریخ بشر سر رسید، وحشت از خرافات رنگ باخت و جویبار علم راه خود را یافت.

 

پدیده‌های سماوی از چنان دوره‌های کاملی تبعیت می‌کنند که مشاهده‌گران اجرام آسمانی احتمالا چنین نتیجه می‌گرفتند که چرخه‌های ثابت، تنها نمودهای نظم و از این رو تنها پایه‌های علم هستند. اما ذهن، از قبول تکرار بی پایان سرباز می‌زد، چرا که این تکرار نیز چونان رکود و توقف، یکنواخت می‌بود. در میان یونانیان، بخش­هایی در بارۀ عناصر اولیه و قانون جهانی و اشاراتی به تکامل در جریان بود. لوکرتیوس رومی در روم ناتورا (دربارۀ طبیعت اشیاء) تصریح می‌کند که همه اشیا در حال تغییرند. هیچ شیئی واحدی ساکن نیست، بلکه همه چیز جاری است. جزء به جزء می­چسبد و این چنین اشیاء شکل می‌گیرند. تا این که ما به درجاتی آن‌ها را می­شناسیم و نامی به آن‌ها می‌دهیم آن‌ها ذوب می‌شوند و دیگر آنی نیستند که ما می‌شناسیم.

 

همه چیز در حال تغییر است، اما نه به طریقی پر هرج و مرج و تصادفی. نظمی که در این لحظه وجود دارد به نظمی آتی منتقل می‌شود، به طریقی منظم که قابل شناخت و توصیف است. این جوهر اندیشۀ تحول است و آن را نه تنها می‌توان در مورد حرکت سیارات و ستارگان آسمان به کار گرفت که منشاء این اندیشه بودند، بلکه در مورد هر چیزی که در زمین روی می‌دهد، از آمیب گرفته تا انسان، به کار بست. در عهد باستان، اژدهاهای ترسانندۀ انسان را، پهلوانان می‌کشتند و اکنون علم خرافات بس وحشتناکتر را نابود می‌کند که حیات بشر را به تاریکی کشانده‌است.

 

منبع: آرشيو دوره­های قديمی مجله دانشمند به مدير مسئولی و سردبيری علی ميرزايی