علم و تبيين
عنوان مقاله: علم و تبيين
نویسنده/ مترجم: والتر ترنس استيس/ عبدالحسين آذرنگ
آدرس پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:
تاریخ تهیه:
ارسال کننده: همفکران جامعه مجازی - تاریخ ارسال: 1388
آدرس پست الکترونیکی ارسال کننده:
موضوع اصلی: فلسفه - موضوع فرعی: فلسفه علم
سه کلیدواژه اصلی به ترتیب اهمیت: وظیفه علم، توصیف و تبیین، چه و چرا در علم
سه کلیدواژه فرعی به ترتیب اهمیت: گمراهی علم، نیوتون و انیشتن، نظریه گرانش و نسبیت
چکیده مقاله
قصدم اين است که از راه خود موضوع علم اين پيشنهاد را مطرح کنم که اگر اصول اوليه همه مباحث، اعم از علمی، ادبی و اخلاقی را به دقت بررسی کنيد، شما را به فلسفه باز میگرداند. میخواهم از اين مطلب را بگویم که علم جز يکی از اشکال فراوان تلاش فکری انسان چيز ديگری نيست. به همين دليل علم میبايد در ساخت کلی فرهنگ انسان جايگاه ويژه خود را داشته باشد. قصد من اين است که بررسی کنم وظيفه خاص علم چيست. به عقيده من اين مسئله، يعنی مسئله وظيفه علم، خودش مسئلهای علمی نيست، زیرا که به يک شاخه از علوم خاص تعلق ندارد و هيچ علمی نیز نيست که مدعی اين مسئله باشد. برای بررسی آن ناگزيرید بيرون از حوزه علم بايستید. بنابراین بايد بگويم که مسئلهای فلسفی است. گمان میکنم مجاز باشم بگويم که علم به نحوی با طبيعت و یا با چيزهايی که در آن اتفاق میافتد، یعنی با اشیاء و پديدهها سروکار دارد. بنابراين، هرگاه چيزی در طبيعت روی میدهد، دو پرسش درباره آن میتوان به عمل آورد: پرسش اول اين است که: چه اتفاق افتاده است؟ و پرسش دوم اين که: چرا اتفاق افتاده است؟ شايد بتوانيم برای متمايز ساختن اين دو پرسش از يکديگر، اولی را پرسش "چه" و دومی را پرسش "چرا" بناميم. پاسخ به پرسش "چه؟" هميشه لزوما توصيف است. پس پرسش "چه؟" فقط خواستن توصيف رويدادهاست ولی پرسش "چرا؟" این گونه نيست. به سخن ديگر، وظيفه علم فقط توصيف کردن پديدههاست و تبيين کردن آنها نيست. من اين نظر را دارم که دانشمندان در واقع از کهنترين روزگار کوشش داشتند که فقط به توصيف پديدهها نپردازند، بلکه آنها را تبيين نيز بکنند. اين کوشش نابجا برای يافتن تبيينها، علم را در گذشته از راه به بیراه برده است و احتمال دارد که اگر به موقعيت علم توجه نشود، باز در حال یا آينده علم از راه منحرف شود. هدفم در اين مقاله آن است که اين مطلب را اثبات کنم.
علم و تبيين
موضوع بحث من در شاخهای از فلسفه، که معمولا به آن فلسفه علم میگويند، قرار میگيرد. جدای از مطالب ديگر، قصدم اين است که از راه خود موضوع علم اين پيشنهاد را مطرح کنم که اگر اصول اوليه همه مباحث، اعم از علمی، ادبی و اخلاقی را به دقت بررسی کنيد، شما را به فلسفه باز میگرداند. اما شايد واجب باشد از بابت اين که چون اصلا در باره علم صحبت میکنم پوزش بطلبم. اين روزها دست به چنين کاری زدن برای غيرمتخصصها خطرناک است. به اعتقاد من فيلسوفانی هستند که میتوانند ادعا کنند درباره يک يا چند علم تا اندازهای دانش تخصصی دارند. اما يقين بدانيد من از آنها نيستم.
گذشته از اينها به يک دليل میخواهم از اين مطلب دفاع کنم که علم جز يکی از اشکال فراوان تلاش فکری انسان چيز ديگری نيست. به همين دليل علم میبايد در ساخت کلی فرهنگ انسان جايگاه ويژه خود را داشته باشد. قصد من در اين مقاله فقط اين است که بررسی کنم وظيفه خاص علم چيست. به عقيده من اين مسئله، يعنی مسئله وظيفه علم، خودش مسئلهای علمی نيست، زیرا که نمیتواند به يک شاخه از علوم خاص تعلق داشته باشد. مسئلهای زيستشناختی، جغرافيايی يا شيميايی نيست. هيچ علمی نيست که مدعی اين مسئله باشد. برای بررسی آن ناگزيرید بيرون از حوزه علم بايستید. بنابراین بايد بگويم که مسئلهای فلسفی است.
به هر تقدير، گمان میکنم مجاز باشم بگويم که علم به نحوی با طبيعت و یا با چيزهايی که در طبيعت اتفاق میافتد، یعنی با اشیاء و پديدهها سروکار دارد. بنابراين، هرگاه چيزی در طبيعت روی میدهد، دو پرسش درباره آن میتوان به عمل آورد: پرسش اول اين است که: چه اتفاق افتاده است؟ و پرسش دوم اين که: چرا اتفاق افتاده است؟ شايد بتوانيم برای متمايز ساختن اين دو پرسش از يکديگر، اولی را پرسش "چه" و دومی را پرسش "چرا" بناميم.
مثال بسيار سادهای میزنم. کودکی را در نظر بگيريد که برای نخستين بار در عمرش يخ بستن حوضی را میبيند. ممکن است بپرسد "چه شده؟". در جوابش خواهند گفت که وقتی دمای هوا به زير صفر درجه سانتيگراد برسد، آبی که پيش از آن مايع بوده است منحمد میشود، حجمش نزديک به يک هشتم افزايش میيابد و مطالب ديگری از اين قبيل. ممکن است درباره تغييرات مولکولی هم، چيزهايی به او بگويند. اما در همه اين گونه اطلاعات، فقط توصيف چيزی را که اتفاق افتاده است برای او بازگو میکنند. پاسخ به پرسش "چه؟" هميشه لزوما توصيف است و غيرتوصيف نيست.
اما ممکن است کودک پرسش خود را به گونه ديگری نیز مطرح کند. به جای آن که بپرسد آب چه شده است، ممکن است سئوال کند "آب چرا يخ میزند؟". اگر معلمش دانشمند خيلی مشهوری نباشد، شايد پاسخ بدهد که آب يخ میبندد چون دمای هوا به زير صفر میرسد و به اين دليل هرگاه چنان بشود مولکولها بهمان میشود و حرفهای ديگری از اين قبيل. ظاهرا در اين مورد فقط توصيف چيزی که اتفاق میافتد برای کودک بازگو نمیشود، بلکه دليلی آورده میشود که چرا اين اتفاق افتاده است، به عبارت ديگر، اتفاق تبيين میشود.
پس پرسش "چه؟" فقط خواستن توصيف رويدادهاست و پرسش "چرا؟" این گونه نيست. به سخن ديگر، وظيفه علم فقط توصيف کردن پديدههاست و تبيين کردن آنها نيست. من اين نظر را دارم که دانشمندان در واقع از کهنترين روزگار کوشش داشتند که فقط به توصيف پديدهها نپردازند، بلکه آنها را تبيين نيز بکنند. اين کوشش نابجا برای يافتن تبيينها، علم را در گذشته از راه به بیراه برده است و احتمال دارد که اگر به موقعيت علم توجه نشود، باز در حال یا آينده علم از راه منحرف شود. هدفم در اين مقاله آن است که اين مطلب را اثبات کنم.
علم در اصل از کنجکاوی عادی انسان، کنجکاوی مردم جاهل و عادی زاييده شد. اما دو پرسش "چه شده؟" و "چرا اين طور شده؟" پرسشهايی طبيعی هستند که همواره کنجکاوی عادی انسان به ميان میآورند. همين نکته ساده روانی تا اندازه زيادی بر پيشرفت علم حاکم بوده است و اين واقعيت را توضيح میدهد که علم از آغاز هميشه سعی داشته است به هر دو پرسش پاسخ بگويد. اگر چه از لحاظ علمی نياز به تبيين خواست موجهی نيست، ولی علم هيچگاه از انديشه تبيين به کلی دست برنداشته است، انديشهای که نسب آن به نيای خود، يعنی به کنجکاوی ساده انسان میرسد.
اگر از چند مورد آغاز علم در بابل و مصر صرفنظر کنيم، شايد بجا باشد گفته شود که علم وظيفه خود را در يونان باستان آغاز کرده و بزرگترين عالم يونانی، ارسطو بوده است. توجه کردن به اين که ارسطو بررسی پديدههای طبيعی را چگونه آغاز کرده است، بیاندازه آموزنده است. ارسطو میپنداشت که در کوشش برای فهميدن هر چيزی که وجود دارد، خواه درخت بلوط يا تخم مرغ و خواه برق آذرخش، بايد چهار اصل به کار رود. به گفته ارسطو، باید علت مادی، علت فاعلی، علت غايی و علت صوری آن چيز را معلوم کرد. در اينجا با علتهای صوری کاری ندارم و مطلبی درباره آنها نخواهم گفت.
از جزئيات و نکات ريز مابعدالطبيعی که بگذريم سه اصل ديگر را میتوان به اين ترتيب شرح داد. علت مادی هر چيز مادهای است که آن چيز از آن ساخته شده است. علت فاعلی هر چيز رويدادها يا پديدههای قبلی است که آن چيز را به وجود آورده است، يعنی همان چيزی که ما امروز آن را فقط علت میناميم. علت غايی هر چيز غايت يا هدفی است که اين چيز در اين جهان در خدمت آن است. بنابراين میتوان گفت برای اين که به قول ارسطو هر چيزی را بشناسيم، بايد سه چيز را درباره آن بدانيم: از چه ساخته شده، علت آن چه بوده و در اين جهان در خدمت چه هدفی است.
میبينيد که اصلهای اول و دوم که به پرسش "چه" پاسخ میدادند نياز به توصيف (و نه نياز ديگری) را برآورده میکردند. در مورد این که از چه ساخته شده، اگر پاسخ دهيد از چوب يا آهن ساخته شده، پيداست که آن را توصيف میکنيد. در مورد این که علت آن چيست، به کلامی ديگر پرسش اين است که چه پديدههای ديگری همواره بر آن مقدم بوده يا بدان منتهی میشده است؟ اگر به اين پرسش پاسخ بدهيد، خود پديده را توصيف نمیکنيد، بلکه پديدههايی را وصف میکنيد که اين پديده عضوی از آن مجموعه است.
اما اصل سوم که ارسطو آن را علت غايی میناميد، برای پاسخ گفتن به پرسش "چرا؟" و تبيين کردن (و نه برای توصيف کردن) در نظر گرفته شده بود. واژه "چرا" به چه معناست؟ "چرا" واژهای ايهامدار و چند معناست. اما يکی از رايجترين تعبيرهای آن غايت يا مقصود است. پرسش "چه کار کردی؟" صورتی از پرسش "چه شده؟" است. اگر پاسخ داده شود که چه کار کرده است، میپرسيم: "چرا اين کار را کردی؟" و مقصود ما اين است که بپرسيم "هدفت از اين کار چه بود؟". ارسطو میپنداشت که به اين ترتيب میتوان ماهيت چيزها را پرسيد.
بعد از آن که اطمينان يافتيم ماهيت امر چيست، پس میتوان به پرسش ادامه داد و پرسيد چرا ماهيت آن طور عمل کرده است. پاسخی که به هر پديده خاصی داده شود، علت غايی همان پديده است، يعنی غايتی که همان پديده در اين جهان در خدمت آن است. بنابراين در يونان، کشوری که علم از آن سرچشمه گرفت، برداشت از وظيفه علم اين بود که هم توصيف پديدهها و هم تبيين آنها را شامل باشد.
بايد بگويم که برداشت ارسطو از علم در سراسر سدههای ميانه، کم و بيش بدون تغيير حاکم بود. اما عصر انقلاب علمی در سده هفدهم و عصر گاليله و نيوتن که فرارسيد، تغييری ناگهانی پدید آمد. بيشتر برداشتهای ارسطو با انتقاد روبرو شد و برداشت از علت غايی در زمره اين گونه برداشتها بود. ارسطو جدای از گناهان ديگر متهم شد که مفهوم پوچ و زيانبار علت غايی یا به کلامی ديگر، مفهوم غايت را وارد علم کرده است. عصر نوين علمی با اين عزم جزم آغاز شد که علت غايی را يکسره از علم به کنار بگدارد. از آن پس علم برای مطالعه در غايت کيهانی هيچ چيزی به کار گرفته نشد.
اين طور نبود که دانشمندان سده هفدهم در صدد انکار وجود غايت در طبيعت برآيند. بيشترشان مردم متدينی بودند و اعتقاد داشتند که مشيتهای الهی بر جهان حاکم است. اما گمان میکردند که اين مشيتها فراتر از آن است که علم به آنها پی ببرد. بنابراین آنها بايستی در حوزه دين يا احتمالا قلمرو فلسفه قرار گيرند. اما علم در جستجوی راههای غايت به بیراهه رفته بود و نتوانسته بود کشفيات سودمندی بکند و باز در همان بیراهه پيش میرفت. کار علم، کشف و توصيف کردن واقعيتها و از بحث خارج کردن همه پرسشهای نامفهوم مربوط به غايت بود. نکتهای که سعی دارم روشن کنم، همين است. در واقع سده هفدهم برداشت ارسطويی از علم، اعم از توصيف و تبيين را نفی کرد و اعلام داشت که وظيفه واقعی علم فقط توصيف کردن است و علم نوين نیز تاکنون زير اين بيرق پيشروی کرده است.
بايد بگويم که قانونهای علم هيچ چيزی را تبيين نمیکنند. علم هيچگاه نمیتواند حتی سادهترين رويدادها را تبيين کند. شايد کسی بخواهد به اين گفته خرده بگيرد. "مطمئنا" میگويند: "علم نوين در تلاش است چيزها را تبيين کند و اين کار را میکند که سهل است، موفق هم میشود. يقينا نظريه ميکروبی، بيماریهای بسياری را تبيين میکند. نظريه تکامل مسلما پيدايش انواع تازهای را روی سياره زمين تبيين میکند" و غیره. خوب است به اين سخن توجه کنيم.
مثال بسيار سادهای بزنيم. فرض کنيد يکی از بدويان قلب افريقا را که به عمرش يخ نديده است به اين کشور آوردهاند و او از اينکه آب در زمستان اینجا منجمد شده دچار تعجب شده است. اين را چه طور برای او تبيين میکنيد؟ فرض کنيد که اين توانايی را دارد که حرفهای شما را بفهمد. به او میگوييد قانون طبيعت اين است که هرگاه دمای هوا به زير صفر برسد و هرگاه شرايط خاص ديگری موجود باشد، آب منجمد میشود. تبيين شما اين است.
تبيين شما عبارت است از تبديل کردن واقعهای که اينجا و حالا اتفاق افتاده است به نمونهای از قانون کلی طبيعت. اما قانون طبيعت چيست؟ به جای آن که به شخص بدوی بگوييد که دما در اين مورد خاص به زير صفر میرسد و پس از آن آب يخ میبندد، به او میگوييد که در همه موارد هرگاه دما به زير صفر میرسد، آب هميشه يخ میبندد. شما فقط به او میگوييد چه چيزی هميشه اتفاق میافتد. تا هر جا که تغييرات مولکولی، اتمی يا ريزتر از اتم را نیز دنبال کنيد، همواره همين خواهد بود. شما هميشه توصيف داريد و هيچ گاه تبيين نداريد.
آيا اگر از قانون گرانش مثال بياوريم قضيه فرق میکند. چرا سنگ رها شده در هوا به زمين فرو میافتد؟ بر اساس نظريه نيوتن علت اين است که همه ذرات با نيروی معينی يکديگر را جذب میکنند. اما اين گفته به چه معناست؟ معنايش فقط اين است که همه ذرات به سوی هم کشيده میشوند. اين عمل در اينجا رخ میدهد. قانون گرانش نيوتن، مانند هر قانون ديگری، فقط میگويد چه چيزی هميشه روی میدهد.
اکنون به خوبی میتوانم تجسم کنم که کسی ممکن است در اين مرحله از بحث بگويد: "خوب، اصلا تو چه میخواهی؟". قانونهای طبيعت که به تو میگويند چه اتفاق میافتد. پس میخواهی چه چيز ديگری بدانی؟ مقصود تو از چرا چيست؟ بايد فورا بگويم که من شخصا نمیخواهم دانشمندان چيزی جز آنچه روی میدهد را به من بگويند. در واقع مقصود کلی من اين است که دانشمند بايستی خودش را جدا مقيد کند که آنچه را که روی میدهد به من بگويد و هرگاه سعی کند به من بگويد چرا روی میدهد، وظيفه خاص علم را ترک گفته است. اما بعدا به اين مطلب میپردازم. فعلا خوب است به آخرين پرسشی که برايم مطرح بود بپردازم. مقصود تو از پرسش چرا چيست؟
همان طور که ديديم، کنجکاوی انسان همان گونه که پرسيده است "چه؟". همواره سؤال کرده است "چرا؟". اکنون ظاهرا مسئله اين است که کنجکاوی آدم معمولی، وقتی میپرسد "چرا؟"، چه چيزی را میخواهد بداند؟ انتظار دارد چه نوع اطلاعی را در پاسخ به اين پرسش بدهند؟ در باره اين مسئله فکر کردهام و به اين نتيجه رسيدهام که در واقع پرسش "چرا؟" اصلا بيانگر نياز به اطلاع نيست، بلکه نشان دهنده تمايلی عاطفی است. از عقل سرچشمه نمیگيرد، بلکه از احساسات منشأ میگيرد. فقط نشان دهنده اين است که مردم میخواهند خود را در اين جهان، خودی احساس کنند. میخواهند از احساس تنهايی، غربت، بيگانگی و حتی احساس خصومت که معمولا جهان القا میکند، بگريزند. چرا که تنهايی، غربت و بيگانگی ترسآور است.
در اينجا سرچشمه روانی نياز به تبيين ديده میشود که همواره مشغله ذهنی انسان بوده و گامهای علمی را تعيين کرده است. ريشههای تصور کلی در اينجاست. به اعتقاد من، تبيين کردن چيزی به اين معناست که آن چيز را برای خودمان آشنا کنيم يا دست کم اين که ترس خود را از آن بزداييم. وقتی پديده عجيب و شگفتانگيزی که تاکنون ناشناخته بوده است در طبيعت روی میدهد یا هنگامی که تجربهای کاملا تازه برای ما پيش میآيد، میخواهيم بدانيم که اين چيز عجيب تازه ما را تهديد میکند يا نه و یا برای ما خطرناک است يا نه. اگر از راه فکری در باره آن چيز اطمينان حاصل کرديم، احساس میکنيم که آن پديده تبيين شده است. به اعتقاد من معنای تبيين و پرسش "چرا؟" همين است.
اما اين نياز طبيعت عاطفی ما، خود را از دو راه کاملا متفاوت در تاريخ ارضا کرده است و اين واقعيت، دو گونه تبيين کاملا متمايز را به بار آورده است. يک راه ارضای اين نياز در تکوين اين عقيده بوده است که عالم، عقلانی و هدفمند است و خود ما موجودات هدفمندی هستيم و بر اعمال ما هدفهايی حاکم است. اگر بتوانيم فرض کنيم آنچه در اين عالم روی میدهد، هدفی دارد و مخصوصا اگر اين هدف به سود ما باشد، مطمئنا خودمان را در اين عالم خودمانیتر احساس میکنيم. بايد احساس کنيم که عالم مثل خود ماست و شايد حتی در طرف ماست. پس از اين که اين احساس را کرديم، بيگانه، ترسآور و غيرقابل فهم نخواهد بود. اگر بتوانيم هدفی را نشان دهيم که پديدهای در عالم در راه آن هدف است، پس آن پديده را تبيين کردهايم. اهميت علتهای غايی ارسطو اين بود و اين نوعی تبيين بود.
تبيين از راه غايت، برای عالم هدف منسوخی است. از سده هفدهم، تبيين از علم بيرون رانده شد. مقصودم از اين جمله اين نيست که ثابت کنم عالم در حقيقت غايت کيهانی ندارد، يا اين که علم چنين نظری دارد. تا جايی که من میدانم، هدف میتواند بر عالم حاکم باشد و هر علمی که منکر هدفمندی عالم باشد، به نظر من جهالت و تحجر است. اما عالم از مدتها پيش تصميم گرفته است که پرسش هدف را از حوزه خودش بيرون بگذارد. شايد اين پرسش فلسفه باشد، يا شايد پرسش دين. در اينجا در اين باره بحث نمیکنم. تنها نکتهای که میخواهم بگويم اين است که اين گونه تبيين ديگر هيچ جايی در علم ندارد.
اما گونه ديگری تبيين هست که از لحاظ روانی به روش ديگری که ما را با اشياء اخت میکند، بستگی دارد و به اين امر عادی روانی وابسته است که آشنايی سبب بروز بیتوجهی است. اگر آن را چيزی کاملا آشنا و عادی نشان دهيم، وقتی با تجربهای کاملا تازه رو به رو میشويم و آن را تهديدآور میبينيم، سعی میکنيم نشان دهيم که به هر حال چيزی جز همان آشنای قديمی در لباسی تازه نيست. بعد از اين، از نظر ما وحشتش را از دست میدهد. اين گونه تبيين، از اين منشأ روانی که همانا تبديل کردن بيگانه به آشنا و مدل کردن ناشناخته به شناخته باشد، ناشی میشود. مقصودم اين است که اگر چه علم خودش را از آن تبيين نوع اول آزاد کرده است، اما هنوز خود را از تبيين نوع دوم رها نساخته است.
آيا اين همان چيزی نيست که در کنه اين عقيده رايج نهفته است که پديدههای طبيعت را قانونهای طبيعت تبيين میکند؟ فرض کرديم که بدوی آفريقايی ما از يخ بستن آب متعجب شده است. همانطور که ديديم، شما اين نکته را به اين ترتيب برای او تبيين کرديد که نشان داديد پديده يگانهای نيست، بلکه فقط نمونه چيزی است که هميشه اتفاق میافتد. به عبارت ديگر چيز غريبی نيست، بلکه کاملا آشناست. هرگاه بتوانيد اين مطلب را به او حالی کنيد، احساس میکنید که موضوع را برايش تبيين کردهايد. نه فقط بدوی آفريقايی، بلکه همه ما اينطور احساس میکنيم. به بیان دیگر، مقصود ما از تبيين فقط نشان دادن اين مطلب است که پديده مورد بحث غريب نيست، بلکه آشناست، چيزی است که هميشه روی میدهد.
نتيجه گرفته میشود که اين مفهوم تبيين کاملا قراردادی و غير علمی و به کلی شخصی و ذهنی است. چرا که چيزی که برای کسی عجيب است ممکن است برای ديگری کاملا آشنا باشد. بنابراين چيزی که پديدهای را برای من تبيين میکند، ممکن است برای شما تبيين نکند. گمان میکنم شما با من همعقيده باشيد که وظيفه علم نمیتواند ايجاد انواع مختلف احساس در افراد گوناگون و مختلف باشد تا يکايک خود را با اين جهان مأنوس ببينند. به عبارت ديگر، وظيفه علم اصلا تبيين نيست.
اما شاهد اين که انديشه تبيين به طور کلی از علوم رخت برنبسته است، در عادتهای زبانی ما، در کاربردهای رايج عبارتهای ما که عام و خاص آنها را يکسان به کار میبرند، يافت میشود. عادیتر از اين پرسش که "تبيين علمی اين يا آن پديده چيست؟" جملهای هست؟ عادیتر از پرسش "چرا؟" پرسشی هست؟ چرا مدار سيارهها بيضی است؟ چرا نسل ماموتها برافتاده است؟ هرگاه واژه "چرا" به جای واژه "چه" به کار رود، شما میدانید که عادت ذهنی قديمی ما هنوز برقرار است. اين تمايل قديمی به تبيين هنوز زنده است، ميل به اين که جهان به جای آن که عجيب و وحشتآور باشد، مأنوس و آشنا جلوه کند.
اما شايد شما گمان نکنيد که اين مطلب فقط مسئله مربوط به زبان و موضوع واژههايی است که بر ماهيت علم تاثير ندارد. شايد گفتن اين که قانون گرانش حرکتهای سيارهها را تبيين میکند، قدری بیدقتی در اصطلاح باشد. ترديدی نيست که بايد واژه ديگری را به کار برد. اما جز برای کسانی که مطلب را از جنبه دستوری دنبال میکنند و موشکافان فلسفی اهميتی ندارد و هيچ گاه علم با واژه اصطلاح، گمراه نشده است. بيم از آن دارم که چنين ديدگاهی نتواند باقی بماند. ترسم از آن است که مفهوم نادرست تبيين، علم را در گذشته گمراه کرده باشد. با احترام بسيار، به خودم جسارت داده و میگويم که ممکن است حالا هم علم را گمراه کند و شايد در آينده هم همين طور باشد. سعی میکنم برای اثبات اين سخن چند نمونه بياورم.
شما اين نکته ساده را میدانيد که هيچ چيزی نمیتواند دور از جايی که هست عمل کند يا تأثير بگذارد. معمولا میگويند کنش از دور ناممکن است. اين شعار با آن که در تاريخ انديشه نقش عمدهای داشته است، ولی بدون آن که کوچکترين بنياد آشکاری داشته باشد، يک اصل جزمی محض و مقدم بر تجربه است. اين که آيا اين مطلب درست است يا نه، همواره موضوع آزمايش و تجربه بوده است. اگر واقعيت مشاهده شده نشان دهد که رويداد X که در جايی در عالم رخ میدهد، همواره رويداد Y را در فاصله چند ميليون فرسنگی به دنبال داشته و اگر هيچ دليل تجربی نباشد که چيزی ميان اين دو روی داده است، بر اساس چنين دليلی گفته میشود که X علت Y است، يا به عبارت ديگر X از دور کنش داشته است.
اما چيزی که عملا روی داده است، اصلی مقدم بر تجربه است که به کنش امکان داده است. بر اساس دليل به پرسش پاسخ داده نشده است، بلکه با ملاحظاتی که عقل محض دارد، پاسخ گفته شده است. يعنی تصور شده است قابل فهم نباشد که چيزی از دور کنش داشته باشد و بنابراين گفته شده است که کنش از دور ممکن نيست. خوب، اين چيزی که غيرقابل فهم تصور شده است، چيست؟ آن را به دقت بررسی کنيد، زيرا که از جنبه تفکر انسانی عميقا آموزنده است.
فرض کنيد اگر رويدادی، مثلا ضربه چکش، در اينجا رويداد ديگری، مثلا جرقهای آبی، را باز در اينجا به دنبال داشته باشد، مانند رويدادی که در یک انفجار ديده میشود، پس آنچه اتفاق افتاده است کاملا قابل فهم است و شما آن دو رويداد را علت و معلول خواهيد ناميد. اما فرض کنيد که به دنبال ضربه چکش در اينجا، جرقهای آبی ميليونها فرسنگ دورتر بزند، بدون آنکه واقعهای بين آن دو روی دهد، پس میگوييد آنچه که روی داده غیر قابل فهم است. میخواهم بدانم مقصود شما از "غير قابل فهم" بودن چيست. در وهله اول مقصودتان اين نيست که "از لحاظ منطقی با خودش تناقض دارد." چرا که در اين قضيه که ضربهای در اينجا جرقهای آبی را در ميليونها فرسنگ دورتر به دنبال دارد، تناقض منطقی نيست. گزاره "ضربهای اينجا زده شده" ، با گزاره "جرقهای آبی ميليونها فرسنگ دورتر زده شده"، هيچ تناقضی ندارد.
معنای ديگری را پيشنهاد میکنم که امکانپذير است. تنها راهی را که علم تاکنون توانسته است هر پديدهای را با آن بشناسد، اين است که آنها را به دقت و به تفصيل توصيف کند. يخ بستن آب، تا آنجا که علم میتواند بفهمد، وقتی میتواند فهميده شود که همه تغييرات مولکولی و تغييرات ديگری که دخيل است، توصيف شده باشند. پس چيزی از نظر علم "قابل فهم" است که بتواند توصيف شود. اگر به دلايلی "غيرقابل فهم" باشد، نمیتواند توصيف شود. اما در ضربه چکش در اينجا که جرقهای آبی را ميليونها فرسنگ دورتر به دنبال دارد، چيزی نيست که توصيف کردنش دشوار باشد.
برای توصيف کردن آن همين بس که جرقه آبی به دنبال ضربه چکش روی میدهد. تنها اختلافی که ميان آن دو مورد است اين است که در مورد اولی فاصله وجود دارد. تنها کاری که شما بايد بکنيد اين است که اين واقعيت را در توصيف خود بگنجانيد. به اين ترتيب اين مورد همان قدر از لحاظ علمی قابل فهم میشود که آن ديگری. پس مقصود شما نمیتواند اين باشد. يا به هر حال کنش از دور در اين معنا، که به واقع تنها راه به معنای علمی کلمه است، غيرقابل فهم است.
با روش حذف، به اين نتيجه میرسيم که آنچه در واقع مقصود شما از کلمه غيرقابل فهم است، فقط "ناآشنا" بودن است. انسان صدها هزار سال است در کارهای جاری زندگي خود به چيزی که میتوانيم کنش در يک مکان بناميم خو گرفته است. اين نوع عادت، رايج است. ديدهايم که چيزی به چيز ديگری ضربه زده و آن چيز ديگر پرت شده است. همه تجربههای عادی و روزمره انسان، تجربه کنش در يک مکان بوده است. چنين کنشی از هر حيث آشناست و به نظر میرسد نيازی به تبيين ندارد. از اين رو وقتی که انسان ناگهان به مورد کنش آشکار از راه دور برمی خورد، مانند عمل گرانش، شگفتیانگيز به نظر میرسد. اين کنش را غيرقابل فهم و ناممکن میخواند و میخواهد بروز آن تبيين شود. با تبيين آن مقصود اين است که نشان دهد به هر حال، در واقع کنش در يک مکان است. پس اين کنش قابل فهم خواهد شد، چرا که آشنا به نظر خواهد رسيد.
در برابر اين سخن ممکن است گفته شود که کنش گرانشی از راه دور، مانند فروافتادن سنگ به زمين، همواره برای آدمی آشنا بوده است، همان قدر کاملا آشنا که زدن و کوفتن چيزها به يکديگر. پاسخ من اين است که انسان در عصر پيش از علم درباره کنش از دور اينطور نمیانديشيد. نمیدانستند که زمين علت فروکشيدن سنگ است. این سنگ بود که عمل میکرد و اين نمونهای از کنش در يک مکان بود. فقط آن گاه که علم مفهوم کشش گرانشی اجسام از راه دور را پيش کشيد، انسان برای نخستين بار با تجربه کنش از راه دور آشنا شد.
ضرورت آگاهی آدمی به تبيين گرانش، علم را عملا به کار واداشت. نتيجه آن شد که دانشمندان نسلی قديمیتر، در کوششهايشان برای تبيين گرانش مقدار عظيمی وقت و کار صرف کردند. يعنی خواستند به کمک فرضيههايی نظير اين که فضا آکنده از ذرههای شناوری است که با برخورد به اطراف اجسام معلق در فضا، آنها را به سوی هم میرانند، گرانش را به موردی از کنش در يک مکان تبديل کنند. بعد از آن، اين گونه کوششها و اصل جزمی مقدم بر تجربهای که بدان کوششها انجاميد، یا به عبارت ديگر، اينکه کنش از دور محال است، نمونههايی واقعی است از اين که علم چگونه تحت تأثير انديشه نادرستی که تبيين را وظيفه خود میدانسته، قرار گرفته است.
همين تصور در کنه نظری نهفته است که برای انتشار نور در فضا، رسانايی را لازم میداند. مقصودم اين موضوع نيست که رسانايی چون اتر عملا در فضا وجود دارد يا ندارد. اين مطلبی است که به متخصصان مربوط است. اما چيزی که من میخواهم بگويم اين است که بودن يا نبودن چنين رسانايی آيا مسئلهای بديهی هست يا نيست. با اصول جزمی مقدم بر تجربه نبايد تصميم گرفت. اين نظر که جدای هر گونه دليل تجربی که عملا بر وجود اتر دلالت میکند، اتر لزوما به اين دليل وجود دارد که قابل قبول نيست نور بتواند بدون رسانا در فضا عبور کند. همانا نتيجهگيری از اين اصل جزمی مقدم بر تجربه است که کنش از دور ناممکن است. در اين نظر که رويدادهای خاص خورشيد در روی زمين يا هر شیئی دوردست ديگری تأثيرهايی میگذارد که ما آن تأثيرها را به نور نسبت میدهيم، خواه ذرات يا امواج که در فاصله بين حرکت میکنند، چيزی وجود ندارد که به صورت مقدم بر تجربه محال باشد.
اين نظر البته ممکن است نادرست باشد و من نمیخواهم بگويم چيزی هست که آن را توصيه کنم. اما اگر کسی اين را به طور مقدم بر تجربه ناممکن بداند، به اين سبب است که گمان میکند علت و معلول نمیتوانند از فضا رد شوند، بلکه بايستی از نقطهای به نقطه ديگر نشر کنند. به زبانی ديگر، کنش از دور محال است و ما نشان داديم که منشأ اين نظر در برداشت نادرست از تبيين است. اگر متخصصان بر اساس دليل قابل اثباتی معتقد باشند که نور از راه رسانا منتشر میشود، پس آن نتيجه را بايد پذيرفت. اما اگر اين ديدگاه را فقط بر اين اساس اختيار کنند که محال است کنش علی مورد بحث، فاصلهای رادر فضا سپری کند، پس با علمی روبرو هستيم که بر اثر انديشه نادرستی که تبيين را وظيفه خود میداند، گمراه شده است.
به همه پرسشهای مربوط به واقعيت بايد فقط بر اساس دليل و بدون دخالت اصول جزمی مقدم بر تجربه رسيدگی کرد. بايستی اين اصل را گذاشت که اگر چيزی که در طبيعت روی میدهد عملا مشاهده نشود و اگر چيزی پشتوانه تجربی نداشته باشد، نبايستی بر پايه هيچ گونه قانون مقدم بر تجربه ناممکن شمرده شود. ميل دارم اين را اصل تجربهگرايی راديکال بنامم. البته عبارت تجربهگرايی راديکال را از ويليام جيمز گرفتهام. البته او اين عبارت را در معنای ديگری به کار میبرد.
برگرديم به مفهوم تبيين. گمان میکنم نمونه ديگری از تأثير نامساعد اين مفهوم را در قانون گرانش نيوتن بتوان يافت. نيوتن مفهوم "نيرو" را در اين قانون وارد کرد. به اعتقاد من، گرايش کنونی اين است که نيروی گرانشی به عنوان نيرويی غيرواقعی، کنار گذاشته شود. جدا از هر گونه پرسشی که با کار انيشتين مطرح شده است، پيداست که نيوتن از هر جهت به خوبی توانسته است قانونش را بدون هيچ گونه دخالت مفهوم نيرو بيان کند. او توانسته است اين قانون را برحسب عاملهايی که با محک تجربه قابل آزمودن است، مانند عاملهايی چون شتاب، جرم و فاصله، بيان دارد. پس چرا نيوتن مفهوم نيرو را وارد کرد که حتی برای قانون خود او لزومی نداشت؟ انگيزه او از اين کار چه بود؟
خيال میکنم که اين انگيزه همان احتياج عادی انسان به تبيين و پاسخ به پرسش "چرا؟" بود. اگر نيوتن بدون آنکه از نيرو سخنی به ميان آورد فقط روابط ميان جرمها، فاصلهها و شتابهای ذرات در حال حرکت را بيان کرده بود، توصيف خوبی از آنچه روی میدهد به دست داده بود و تا جايی که از دادههای عصر او به دست میآمد و اجازه میداد، قانون کاملا خوبی درباره گرانش عرضه داشته بود. اما واقعيت امر اين است که اگر فقط گفته شود ذرات چنين و چنان حرکت میکنند و شتابش فلان و بهمان است و بس، به نظر معما میرسيد.
ممکن بود مردم بپرسند، "چرا اين اتفاق میافتد؟ چرا ذرات اين طور حرکت میکنند؟ چرا ذرات اصلا حرکت میکنند؟" پيداست که نيوتن اين پرسشها را از خود میپرسيد و درباره آنها متحير بود و گمان میکرد ناگزير است دليلی بياورد. پاسخ داد، "نيرو علت حرکت ذرات است" و به نظر میرسيد اين پاسخ معما را تبيين میکرد، زيرا مفهوم نيرو از احساس آشنايی گرفته شده است که همواره در فشار و کشش ماهيچههايمان حس میکنيم.
اين تبيين عبارت است از تبديل حرکتهای عجيب و ناآشنای اجرام آسمانی به تجربههای عادی کشيدن و راندن در زندگی روزمره ما. اما مفهوم نالازم نيرو به اين دليل وارد شد که نيوتن از قانونی که فقط وصف کننده واقعه باشد راضی نبود، بلکه خطا میپنداشت که قانون بايستی در عين حال تبيين کند که چرا اتفاق میافتد. البته نظريه گرانش در سالهای اخير دگرگون شده است. مفهوم نيرو ديگر هسته اين نظريه نيست. قانون انيشتين نه بر حسب نيرو، بلکه بر اساس هندسه بيان شده است. بنابراين بايد پذيرفت که جنبههای قابل ايراد تبيينهای توهمی به کمک چيزهای کاذبی مانند نيرو از بين رفته است. اجازه بدهيد ببينيم اين طور هست يا نه.
مدعی نيستم رياضيات نسبيت را میفهمم. اما کسانی که میفهمند وقتی سعی میکنند که اين مشکل را برای ما روشن کنند، میبينيم زبانی به کار میبرند که از اين قرار است: میگويند خورشيد و ساير اجرام عظيم، فضا–زمان (جای-گاه) را منحنی يا خم کردهاند و هندسه آنها نااقليدسی است. پس گويی بايد فضا–زمان را به سان تپهماهور پنداشت. سيارهها به سبب اين پستی و بلندیها نمیتوانند در خط مستقيم حرکت کنند و بناچار دور میزنند و انحنای مدارها را همين دور زدن تبيين میکند.
البته اين فقط نوع زبانی است که سادهنويسان به کار میبرند و به جرأت میتوانم بگويم که ممکن است برای عدهای از رياضيدانان حساس چندشآور باشد. اما بايد توجه داشت که بعضی از اين سادهنويسان خودشان متخصص هستند و بنابراين مسئول زبانی هستند که به کار میبرند. به نظر میرسد نتيجهگيری نامناسبی نباشد اگر گفته شود که آنها گمان میکنند چنين زبانی ولو زبان رايج، به طور کلی نادرست نيست. به يک معنا گمان میکنند که فضا–زمان واقعا منحنی است و اين انحنا حرکتهای منحنی سيارهها را تبيين میکند.
وقتی آدم معمولی که اين زبان را میشنود، اگر آن قدر جرأت داشته باشد که اصلا دهانش را باز کند، قاعدتا تعجبش را تقريبا به اين صورت بيان میکند. ممکن است بگويد: "میتوانم بفهمم عصای خميده يا هر چيز مادی خميدهای چيست. عصا در مکان خميده است. اما خود فضا–زمان چگونه ممکن است خميده باشد؟ چرا بايد خميده باشد؟ در چه چيزی خميده است؟ و اگر فضا–زمان خميده است و با اين وصف بینهايت است، خارج از آن چيست؟" نمیدانم متخصصان در پاسخ به اين سخن،که مسلما سخن پختهای نيست، چه میگويند. پرسش و پاسخ را بيش از اين ادامه نمیدهم، اما میتوانم از فضای کلی بحث تصويرهايی در ذهن مجسم کنم.
خيال میکنم مشکلی در اين کار است و ريشه مشکل غالبا در تأثير زيانبار اين تصور نادرست است که قانونهای علمی بايد پديدهها را تبيين کند. آيا اين استنتاج درست نيست؟ قانون انيشتين در شکل دقيقش، يعنی در شکل رياضيش، مطلبی درباره پستی و بلندیها و برآمدگیها در فضا–زمان ندارد و چيزی جز فرمولهای رياضی نيست. اين فرمولها فقط توصيف هندسی تعميميافته منحنیهايی است که همه اجسام گرانشی ممکن بايستی از آن تبعيت کنند. اصلا چيزی را تبيين نمیکند و فقط توصيف منحنیهای بخصوصی است.
فرض کنيد روی تختهسياه منحنی خاصی، مثل يک بيضی، رسم کنيد. يک معادله هندسی ساده، بيضی را توصيف میکند. البته چنين معادلهای تبيين نخواهد کرد که چرا ذرهای که از قضا در آن منحنی حرکت میکند، چنان حرکتی دارد. فقط منحنی را توصيف میکند. حالا فرض کنيد چند منحنی ديگر با کانونهای متفاوت روی تخته رسم کنيد. میتوانيد فرمول رياضی تعميم يافتهای داشته باشيد که نه تنها بيضی اولی، بلکه همه آن بيضیها را توصيف کند. باز هم اين فرمول تبيين نخواهد کرد که چرا آن دسته از ذراتی که از قضا در اين مسيرها حرکت میکنند چنين حرکتی دارند. فقط توصيف تعميم يافتهای از همه منحنیهاست. سرانجام فرض کنيد چند منحنی، دايره، سهمی و منحنیهای ديگری جدای از آن بيضی روی تخته رسم کنيد. باز هم میتوانيد فرمول تعميم يافتهتری که آنها را توصيف کند، داشته باشيد. به اعتقاد من قانون گرانش انيشتين چيزی جز چنين فرمولی نيست، فرمولی که فقط چند بيضی و دايره را توصيف نمیکند، بلکه مسير ممکن هر جسم گرانشی ممکنی را وصف میکند. حرکتهای آنها را تبيين نمیکند، فقط آنها را توصيف میکند.
بدون شک اين موردی است که برای رسيدن به اين توصيف کاملا تعميم يافته و پيچيده، لازم ديدهاند که زمان را به عنوان بعد چهارم وارد کنند و هندسه نااقليدسی را به کار گيرند. با اين حال، در اصلی که گفتيم تغييری نمیدهد. هندسه نااقليدسی نه برای تبيين کردن چيزی بلکه فقط به قصد توصيف رايج شده است و تنها به سبب تنوع و پيچيدگی منحنیهايی که بايد توصيف میشدند، ضرورت پيدا کرده است. بايستی عالمی را تصور کنيد که همه اجسام گرانشی ممکن در آن، حرکت دايرهای دارند. در چنين عالمی معادله ساده دايره قانون گرانش تواند بود و نه زمان به عنوان بعد چهارم و نه هندسه نااقليدسی ضرورتی تواند داشت.
غالبا به ما میگويند که قانون انيشتين توصيف انحنای فضا–زمان است. معتقدم که اين گفته به کلی بیمعناست. هيچ معنايی ندارد که بگوييم فضا يا فضا–زمان يا منحنی است يا مستقيم يا اقليدسی است يا نااقليدسی. عصا میتواند در مکان خميده يا مستقيم باشد. اما فضايی که عصا در آن قرار دارد نه خميده است نه مستقيم. معمولا فرض بر اين است که فضا تاکنون اقليدسی تلقی شده است. فهميدن اين مطلب کاملا آسان بود، اما با ظهور انيشتين مجبور شدهايم فضا را نااقليدسی تصور کنيم.
جان کلام من اين است که فضا را اقليدسی شمردن همان قدر کاملا بیمعناست که آن را "خميده" قلمداد کردن. فقط چيزهای موجود در فضا را میتوان به يکی از اين دو صورت وصف کرد. چيزی که شکل ندارد، لاجرم هندسه ندارد. و اگر بپرسند، "پس چيست که با فرمول چهاربعدی هندسه نااقليدسی در قانون انيشتين توصيف میشود؟" پاسخ میدهم منحنیهايی است که اجسام گرانشی تابع آنها هستند. قانون مورد بحث توصيف فضا–زمان نيست، بلکه توصيف تعميم يافته منحنیهای خاص است.
اما راه عمومی بررسی اين موضوع اين است که خود فضا–زمان منحنی تلقی میشود و اين انحنا سبب میشود سيارهها به گونهای که حرکتشان را میبينيم، حرکت کنند. گويی که دو چيز واقعی جدا از هم انگاشته میشود، يکی انحنای فضا–زمان و ديگری مدارهای حاصل از حرکت سيارهها. اين دو جدا از هم است. فرض بر اين که انحنا اول است و همين انحنا علت دومی، يعنی علت حرکات سيارههاست. حال اگر میگفتم علت مربع بودن اين ميز اين است که مکان مربعی از فضا را اشغال میکند، شما حق داشتيد که چنين سخنی را بیمعنا تلقی کنيد، شما نمیتوانيد مکان را از ميزی که آنجا را اشغال کرده است جدا کنيد، به اين قسمت خاص از مکان شکلی نسبت بدهيد و بگوييد که علت مربع بودن ميز اين است. در حقيقت شما به هيچ وجه نمیتوانيد به مکان محض هيچ گونه شکلی نسبت بدهيد. ميز و صندلی و چيزهای مادی موجود در مکان است که شکل دارد.
درست به همین دليل است که به نظر من، سخن به ميان آوردن از خود فضا–زمان چه به صورت اقليدسی و چه نااقليدسی، جدا از چيزهايی که در آنها قرار گرفته است، بیمعناست. درست همان قدر بیمعناست که گفته شود پستی و بلندیهای موجود در فضا–زمان علت حرکت سيارهها در مدار منحنی است، يا اين که بگويند شکل مربع مکانی که ميز اشغال کرده است علت مربع بودن ميز است. اما چون چنين نيست، تصور غير واقعی تبيين علی راه پيدا میکند. فرض میشود که خود فضا–زمان در خود پستی و بلندی دارد و گمان میرود که اينها سيارهها را از مدارهای مستقيم خود خارج میسازند. انگار که همه پستی و بلندیها از قبل، پيش از آن که سيارهها از راه برسند، در فضا – زمان به انتظار ايستادهاند.
آيا اين جز مفهوم قديمی کشيدن و راندن است؟ فقط به جای آن که سيارهها را نيرو بکشد (چيزی که مقصود نيوتن بود)، اکنون با شيب بلندیها در فضا–زمان کشيده میشود، همان طور که لبه بلندتر از سطح ميز، گوی بيليارد را از خط مستقيم خارج میکند. پس اين چيست که اين همه نويسندگانی را که درباره نسبيت مینويسند گمراه کرده است؟ علت روانی اين سردرگمی، که میخواهم ان را توضيح دهم، چيست؟ پاسخی که میخواهم بدهم اين است که علتالعلل همه اين سردرگمیهای فکری نياز به تبيين است، نياز به تلاش برای اثبات کردن اين منظور که قانون انيشتين فقط توصيف پديدهها نيست، بلکه تبيين آنهاست.
البته در هندسه نااقليدسی فرمولها به درستی میتوانند حرکت سيارهها را توصيف کنند. اما به نظر من انحنای فضا–زمان همان قدر توهم است که نيروهای نيوتن. درست به همان دليل که در قانون نيوتن گمراهی ايجاد کرده است در بحثهای مربوط به نسبيت گمراهی به بار میآورد. تصور میرفت که نيرو تبيين میکند چرا اجسام چنين حرکتی دارند. با توسل به احساس آشنای کشش عضلانی اين حرکتها را تبيين کردند. اکنون پستی و بلندیهای فضا–زمان به همان دليل وارد بحث شده است.
با مقايسه پديدهها با آنچه هنگام دور زدن تپه، به جای گذشتن از وسط آن روی میدهد، پديدهها را آشنا جلوه میدهند. قانون انيشتين به عنوان يک فرمول رياضی محض هيچ چيزی را تبيين نمیکند. فقط میگويد: "اين چيزی است که روی میدهد و اجسام در منحنیهای فلان و بهمان حرکت میکنند." اما به ناچار اين پرسش به ذهن میآيد که "چرا اينها در اين گونه منحنیها حرکت میکنند؟" البته اين پرسش پاسخ ندارد. پرسش بدون معناست.
همانطورکه نيوتن با توجه به قانونش از اين پرسش سردرگم بود و پاسخ داد که "بلی، علتش نيروست"، حالا نويسندگان جديد با توجه به قانون انيشتين و درست به همان دليل از پرسش "چرا؟" سردرگم شدهاند و میگويند، "بلی، علتش سيارههايی است که انحنای فضا–زمان آنها را اين سو و آن سو میکشد". اين نيز مانند نيرو فهميدنش آشنا و آسان به نظر میرسد. گويی که پديدهها را تبيين میکند، يعنی آنها را آشنا میکند، تا جايی که بتوان به اين نتيجه رسيد که مفهوم کلی تبيين علمی مفهومی جديد نيست.
اگر چه راست است که اين سخن درباره پستی و بلندیهای فضا–زمان فقط نوعی طرز بيان عادی است، باز هم قبول نمیکنم که اهل علم در گفت و گوی خود درباره "جهانهای در حال انبساط" و "جهانهای در حال انفجار" اين را دست کم نيمهجدی و بعضی از آنها شايد کاملا جدی نگيرند. نمیپذيرم که انديشههای شخصی آنان گرفتار اين فکر نشده باشد. اگر اين طور باشد، مطمئن نيستم چيزی که گمراه کننده علم است، رخ دادنش محتمل نباشد. اگر علم به بیراهه میرود، پس دليلش آن است که علم حتی هنوز خودش را از اين عقيده که وظيفهاش تبيين کردن پديدهها نيست، کاملا رها نکرده است.
نمیخواهم بگويم نظريههای علمی مربوط به جهانهای در حال انبساط و انفجار باطل است. اين نيز موضوعی است مربوط به متخصصان، نه فيلسوفان. بدون شک میتوان اين گونه نظريهها را درست تعبير کرد، گو اين که تاکنون اين طور بوده است. به جرأت میگويم که بيان رياضی محض آنها درست است، همانگونه که قانون گرانش انيشتين درست است. شکی نيست که اين گونه نظريهها به طرز تحسين برانگيزی واقعيتهای شناخته شده درباره حرکات سحابیهای دوردست و ديگر اختران را توصيف میکند. اما اگر به اين معنا تعبير شود که خود فضا يا خارج از آن، بزرگتر و بزرگتر میشود، پس اطمينان دارم که به کلی بیمعنا خواهد شد. به راستی معتقدم که خطری جدی وجود دارد که نه فقط افکار عامه مردم، بلکه ممکن است اذهان خود دانشمندان را گمراه کند.
نمیدانم توانستهام شما را به چيزی متقاعد کنم يا نه. اما چيزی را که سعی داشتهام برای شما ثابت کنم فقط اين است که پرسشهايی مانند "وظايف دقيق علم چيست؟ کار علم دقيقا چيست؟ علم سعی دارد چه کار کند؟ چرا بايستی سعی در انجام دادن آن داشته باشد؟ مرزهای علم کجاست؟"، پرسشهايی است که برای خود دانشمندان مهم است. چرا که اگر به اين پرسشها نادرست پاسخ گفته شود، يا اگر اصلا به آنها توجه نشود، گو اين که بيشتر وقتها اينطور میشود، پس ممکن است علم جدا در قلمرو خاص خودش گم شود.
اينگونه پرسشها را معمولا به فلسفه علم متعلق میدانند و فيلسوفان برای بررسی آنها حداکثر توانايی خود را به کار میگيرند. شايد جای تأسف باشد که خود دانشمندان معمولا به بررسی آنها نمیپردازند، چه با کارآمدی بسيار بيشتری میتوانند دست به اين بررسیها بزنند. در هر حال چيزی که اهميت دارد اين است که بايد به اين پرسشها رسيدگی کرد.
منبع: آرشيو دورههای قديمی مجله دانشمند به مدير مسئولی و سردبيری علی ميرزايی
«بنیاد علمی و فرهنگی گرامی» با شعار «گسترش دانش - اعتلای زبان» و با هدف «گسترش دانش به زبان فارسی روان» و «پاسخگویی نیازهای کاربردی جامعه ایرانی»، کوشش دارد تا با «جستجو»، «انتخاب»، «ویرایش»، «نمایه سازی» و «ارائه» مطالب علمی به زبان فارسی روان در محیط اینترنت، نسبت به افزايش رغبت مطالعه مطالب علمی و از اين طريق به گسترش دانش و اعتلای زبان فارسی در محيط اينترنت کمک کند. توضيح اين که مراد از زبان فارسی مورد اشاره در بالا، شکل نوشتاری روان و درست زبان مورد تکلم در تهران و مورد استفاده در آثار مکتوب و رسانه های کشور در زمان حال بوده و تعبيرهايی نظير «زبان خالص» و غیره مورد نظر نخواهد بود. با گسترش فناوری ارتباطات و اطلاعات و با وجود انبوه اطلاعات به ساير زبان ها در فضای مجازی اينترنت، زبان فارسی نيز بايد از طريق کاربرد درست آن، جايگاه شايسته خود را در اين فضا پيدا کند. حقوق معنوی مطالب ارائه شده در این سایت، در درجه اول متعلق به صاحبان آثار (نویسنده، مترجم و ناشر به شیوه نشر سنتی) و در درجه دوم از نظر انتخاب، اعمال وِیرایش های وِیژه، نمایه سازی، تایپ، آماده سازی و ارائه الکترونیکی آن ها، به بنیاد علمی – فرهنگی تعلق دارد. استفاده از مطالب ارائه شده در این سایت با ذکر منبع آزاد است.