انگیزۀ علم جویی
عنوان مقاله: انگیزۀ علم جویی
نویسنده/ مترجم: چاندر اسکار/ رضا رضایی
آدرس پست الکترونیکی نویسنده/ مترجم:
تاریخ تهیه:
ارسال کننده: همفکران جامعه مجازی - تاریخ ارسال: 1388
آدرس پست الکترونیکی ارسال کننده:
موضوع اصلی: علم - موضوع فرعی: علمجویی
سه کلیدواژه اصلی به ترتیب اهمیت: انگیزه دانشمندان، لذت علم، پایداری در علم
سه کلیدواژه فرعی به ترتیب اهمیت: کپلر، مایکلسون، هایزنبرگ
چکیده مقاله
انگیزههای علمی گوناگون و به ناگزیر متفاوت هستند. گوناگونی انگیزههای علمی همچون گوناگونی خود دانشمندان است. همین انگیزههای گوناگون هم در مدت زندگانی دانشمندان دستخوش تغییرات فراوان میشود. پیدا کردن یک وجه اشتراک در میان این هم تنوع و تفاوت، کاری دشوار است. در بحث راجع به انگیزههایی که آدمی را به تعقیب هدفهای علم وا میدارد نمونهای بهتر از یوهانس کپلر نیست. کپلر در چهارراه بزرگی ایستاده بود که در آن علم جزمیات را از اندام خود میشست و راه را برای نیوتن آماده میکرد. کپلر پرسشهایی کرد که قبل از او هیچ کس حتی کوپرنیک نیز نکرده بود. قوانین کپلر با مفروضات قبلی در باره مدار سیارات تفاوت کیفی دارد. چشمگیرترین جنبۀ علم جویی کپلر ثبات او در راهی بود که در پیش گرفته بود. شخصیت کپلر "شخصیتی فراتر در میان بیهمتایان بود". همۀ ما ضمن اینکه در شادمانی کشفهای مردان بزرگ سهیم هستیم، از اینکه آن همه چهره، چه چیزی را عزیز میشمرند و به یاد میآورند سرگشته و حیران میشویم. علم جویی را غالبا با کوهنوردی مقایسه کردهاند. اما چه کسی در میان ما حتی در دلخویش امید دارد که اورست را در نوردد و هنگامی که آسمان ابی و هوا آرام است به قلهاش برسد و در آرامش هوا سراسر رشته کوه هیمالیا را در سفیدی خیره کننده برفهایی که تا بینهایت گستردهاند، ببیند؟ به همین گونه، هیچ کدام از ما نمیتواند به منظرهای این چنین از طبیعت و عالم پیرامون امید ببندد. ایستادن در دره پایین و انتظار بر آمدن خورشید از فراز قله کشیدن، اصلا بیارزش و کم مقدار نیست.
انگیزۀ علم جویی
پرفسور چاندر اسکار برنده جایزۀ نوبل فیزیک در سال 1983 سخنرانی در پژوهشکدۀ علوم هند در بنگلور، در 6 فوریه 1985 به مناسبت پنجاهمین سالگرد تاسیس فرهنگستان علوم هند.
نوشتن مقالهای در این باره بس دشوار است، زیرا باید مراقب بود که پیش پا افتاده و تکراری از کار در نیاید. علت این دشواری هم گوناگونی و گستردگی انگیزههای تک تک دانشمندان است. انگیزهها گوناگون و به ناگزیر متفاوت هستند. گوناگونی انگیزهها همچون گوناگونی سلیقهها، خلق و خوها و نگرشهای خود دانشمندان است. وانگهی، همین انگیزههای گوناگون هم در مدت زندگانی دانشمندان دستخوش تغییرات فراوان میشود. به راستی که پیدا کردن یک وجه اشتراک در میان این هم تنوع و تفاوت، کاری دشوار است. این وجه اشتراک در کجاست؟
من مسئله را طرح میکنم اما تنها به تأملاتی (شاید گسسته) در زندگی و کار بعضی از دانشمندان بزرگ گذشته اکتفا خواهم کرد. در هر جا که لازم شود، سخن خود را بر آنچه ایشان خود گفته یا نوشتهاند مبتنی خواهم نمود. اما تأمل در انگیزهها و نگرشهای مردان بزرگ از نظر انتقال منظور، با دشواریهای بزرگی همراه است. استفاده ناگزیر من از واژهها و عبارتهایی که به هر حال در چارچوب زمان میمانند، حتما در خور نقادی و داوری است.
از همین آغاز کار به صراحت میگویم که حرفهایم در هیچ جایی از این مقاله را با زیر و بمهای نقادی و داوری محک نزنید. همچنین به صراحت میگویم که از اندیشه پردازیهایی که بر تجربۀ شخصی خودم مبتنی باشد، خودداری میکنم. ضمنا چون مدام نمیتوانم این نکات را گوشزد کنم، سخن خود را با نقل قولی و روایتی شروع میکنم.
در صفحات آخر رمان “قبل از ماجرا” اثر تور گنیف، با سخنی از دهان شخصیتی خموش اما انقیاد ناپذیر به نام اینساروف روبرو میشویم که میگوید: "از دیگران که حرف میزنیم چرا خودت را قاطی میکنی". این از نقل قول. اما روایتم، گفتگویی است میان فرمی و مایورانا در نیمۀ دهۀ 1920 که اتفاقا هر دو هم بیست و اندی سال بیشتر سن نداشتند. این گفتگو را کسی برایم گفته که شخصا شاهدش بوده است.
مایورانا: دانشمندانی هستند که هر پانصد سال یکبار "میآیند"، مثل ارشمیدس و نیوتن. دانشمندانی هم هستند که در هر قرن یکی دو بار میآیند، مثل اینشتین و بور.
فرمی: پس من چند سال به چند سال میآیم، مایورانا؟
مایورانا: عاقل باش، انریکو! من در بارۀ خودمان که نمیگویم. در بارۀ انیستین و بور میگویم.
خب، من هم چون کاملا در باره دانشمندانی از زمره انیشتین، نیلز بور و انریکو فرمی صحبت میکنم، باید "عاقل" باشم. یک مطلب دیگر، دایره فهم من از علوم طبیعی بسیار محدود است. بنابراین وقتی راجع به چنین موضوع فراگیری حرف میزنم، دست و پایم بسته است. اما به هر حال دست و پایم را میزنم.
در بحث راجع به انگیزههایی که آدمی را به تعقیب هدفهای علم وا میدارد هیچ نمونهای بهتر از یوهانس کپلر نیست. زیرا کپلر در چهارراه بزرگی ایستاده بود که در آن علم جزمیات را از اندام خود میشست و راه را برای نیوتن آماده میکرد. کپلر پرسشهایی کرد که قبل از او هیچ کس حتی کوپرنیک نیز نکرده بود. قوانین کپلر با مفروضات قبلی در باره مدار سیارات تفاوت کیفی دارد.
اعلام اینکه مدار سیارات "بیضوی" است ،به اصلاحاتی که پیشینیان کپلر به دنبال آن بودند، هیچ شباهتی نداشت. کپلر در تحلیل حرکت سیارات دل مشغول مسائل هندسی نبود، بر عکس سر گرم مسائلی بود چون: منشاء حرکت سیارات چیست؟ حالا که طبق طرح کوپرنیکی خورشید در مرکز منظومه شمسی قرار دارد نباید این واقعیت را در حرکت و مدار خود سیارات پی گرفت؟ این مسائل از چهارچوبهای شناخته شده هندسی فراتر میرفت و در عرصه فیزیک جای میگرفت.
برخورد کپلر با مسئله حرکت سیارات، با بر خورد همه پیشینیانش از پایه فرق میکرد. او با بررسی موشکافانه رصدها، موفق شد قوانینی عام استخراج کند. بررسیاش طولانی و بسیار وقتگیر بود. کپلر بیست و چند سال زحمت کشید و پایداری کرد و هیچگاه هدف خویش را از نظر دور نداشت. این کار برای او به منزله جست و جوی جام مقدس بود.
قبل از اینکه شیوه جست و جوی کپلر را شرح دهم این را هم بگویم که من به هیچ وجه پژوهشگر رشته نجوم قرون وسطا نیستم. در واقع من بیشتر معلوماتم را از کتاب "خوابگردها" ی آرتور کستلر، پارهای مطالعات جنبی و برخی مباحثاتم با پژوهشگران بسیار صالحتر از خودم برگرفتهام. روایت نافذ آرتور کستلر از کپلر شامل نقل قولهای بسیار از نوشتههای کپلر است و شرحی که من میدهم، بیشتر بر پایه این نقل قولهاست.
کپلر از همان آغاز دریافت که کلید حرکت سیارات را باید در مطالعه دقیق مدار مریخ جست، زیرا مدار مریخ بیشتر از مدارهای دیگر "غیر دایروی" است. همین مدار مریخ بود که کوپرنیک را شکست داده بود. وانگهی تحلیل رصدهای دقیق تیکوبراهه را میبایست گام نخست به حساب آورد.
به گفته کپلر:
"خموشی پیشه کنیم و به تیکو(براهه) گوش فرا دهیم که سی و پنج سال از عمر خویش را وقف رصد هایش کرد... من فقط به تیکو خدمت خواهم کرد. اوست که نظم و آرایش مدارها را به من مکشوف خواهد کرد...".
"تیکو بهترین رصدها را دارد و از این رو میتوان گفت که مصالح بنای عمارت نو را در دست دارد.... فقط مریخ است که ما را به رخنهگری در رازهای نجوم توانا میگرداند وگر نه این رازها برای همیشه از ما پنهان میماند...".
کپلر برای دستیابی به رصدها ی تیکوبراهه که آن همه مورد نیازش بود به جزئیات و ترفندهای عجیبی متوسل شد. گزافه نیست اگر بگوئیم که مرتکب سرقت هم شد. خودش چنین میگوید: "اقرار میکنم که وقتی تیکو درگذشت فورا از غیبت یا غفلت ورثه او استفاده کردم تا رصد های او را به دست آورم یا حتی غصب کنم...".
همچنین توضیحمیدهد:
"علت این نزاع در بدگمانی و رفتار ناپسند اعضای خانواده تیکو نهفته است، اما طبع سودایی و نیشدار من نیز دخیل بوده است.... رصدها در دست من بود و من از واگذاری آنها به ورثه خودداری میکردم...".
کپلر پس از آنکه رصدهای تیکوبراهه را به چنگ آورد همواره از خود میپرسید: اگر واقعا خورشید مبدأ و منشا حرکت سیارات باشد، این امر در حرکت خود سیارات چگونه متجلی میشود؟ وی متوجه شده بود که مریخ وقتی به نزدیکترین فاصلهاش از خورشید میرسد قدری سریعتر از موقعی حرکت میکند که در دورترین فاصلهاش تا خورشید قرار میگیرد. یه یاد ارشمیدس افتاد و مساحتی را که بردار شعاعی وصل کننده خورشید به مکان لحظهای مریخ در حرکت این سیاره بر مدارش طی میکرد به دست آورد. کپلر خودش چنین نوشته است:
"چون میدانستم که بینهایت نقطه در مدار و بنابراین بینهایت فاصله (تا خورشید) وجود دارد، به ذهنم رسید که مجموع این فاصلهها در مساحت مدار محصورند، زیرا به یادم آوردم که ارشمیدس نیز به همین طریقه مساحت دایره را به بینهایت مثلث تقسیم کرده بود".
بدین گونه بود که کپلر در ژوئیه 1603 قانون مساحتهای خود را کشف کرد. این دومین قانون از سه قانون بزرگ او در طبقهبندی نیوتون بود. رسیدن به اين نتیجه، پنج سال وقت کپلر را گرفت، زیرا قبل از انتشار "موستریوم کوسمو گرافیکوم" (راز کائنات) در سال 1596، در همانندسازی پنچ شکل منظم با شش سیاره شناخته شده روزگار خودش، در جستجوی چنین قانونی بود.
قانون مساحتها البته تغییر سرعت مدار را نشان میداد. اما شکل مدار را نشان نمیداد. کپلر یک سال قبل از بیان نهایی قانون مساحتها در واقع دایروی بودن مدار سیارات را باطل دانسته بود. در اکتبر سال 1603 نوشته بود: "نتیجه بسیار ساده است، نتیجه این است که مسیر سیاره در دو طرف رو به درون انحنا مییابد. این منحنی بیضی نام دارد. مدار سیاره دایره نیست، بلکه شکل بیضوی دارد".
کپلر بعد از آنکه نتیجه گرفت مدار مریخ "بیضوی" است، سه سال دیگر وقت صرف کرد تا قطعا بگوید که مدار سیارات بیضوی است. بعد از آن نوشت: "چرا پردهپوشی کنم؟ حقیقت طبیعت که طردش کرده و رانده بودم، دزدانه و با جامه مبدل از در عقب دوباره وارد شد تا قبولش کنم. به عبارت دیگر، معادله اصلی را کنار گذاشتم و به سراغ بیضیها برگشتم، به این تصور که این فرضیه دیگری است. حال آنکه همانطور که در فصل بعد نشان خواهم داد هر دو یکی هستند... تا سر حد جنون اندیشیدم و به جستجوی علتی رفتم که بدانم چرا سیاره مدار بیضوی را ترجیح میدهد (بر مدار من)... آه که چه مرغ ابلهی بودم!".
سرانجام در سال 1608 کتاب جاودانه کپلر به نام "آسترونومیانووا" (اخترشناسی جدید) منتشر شد. آرتورکستلر میگوید: "این چاپ در قطع بزرگ و نفیس بیرون آمد و امروزه فقط چند نسخهای ازآن باقی است. امپراتور (رودولف) تمام نسخهها را جزء اموال خود اعلام کرد و کپلر را از فروش یا اهدای هر نسخهای بدون اطلاع قبلی و اجازه او منع کرد. اما کپلر که دستمزدش عقب افتاده بود خود را مجاز میدانست که به میل خود عمل کند و در نتیجه تمام نسخهها را به چاپ کنندگان فروخت".
ده سال دیگر هم گذشت تا کپلر قانون سوم خود را نیز کشف کرد، مربع نسبت زمان حرکت انتقالی هر دو سیارهای برابر است با مکعب نسبت فاصله متوسط آنها از خورشید. این قانون در کتاب "آرمونیکه موندی" (هماهنگی جهان) که در سال 1618 منتشر شد، آمده است.
کپلر کشف خود را چنین شرح می دهد: "اگر تاریخ دقیقش را بخواهید، در 8 مارس این سال یعنی 1618 بود که (حل مساله) به ذهنم رسید. اما دستم نحس بود و هنگامی که با محاسباتم امتحان کردم آن را نادرست یافتم و رد کردم. سر انجام همین راه حل بار دیگر در پانزدهم مارس به ذهنم رسید و با یورشی دیگر بر تاریکی فکرم چیره شد. این بار با دانستههایی که طی هفده سال کار پر زحمت با رصدهای تیکو به دست آورده بودم چنان مطابقتی داشت که در ابتدا فکر کردم خواب می بینم". به این ترتیب، کپلر در جستجوی طولانی و پر عذاب خود برای رسیدن به جام مقدس به پایان راه رسید.
کپلر در کتاب اول خود راز کائنات، نوشت: "آه! کاش زنده بمانیم و روزی برسد که ببینیم هر دو دسته شکل با هم مطابقت دارند". بیست سال بعد که قانون سوم خود را کشف کرده بود و به ندای آغازینش پاسخی شایسته گرفته بود، در حاشیهای بر مطلب آرزومندانۀ فوق در تجدید چاپ کتاب راز کائنات، چنین نوشت: "بعد از گذشت 22 سال، زنده ماندیم و به این روز رسیدیم و از آن خرسند شدیم. دست کم، من خرسندم. مطمئنم که بسیار کسان دیگر نیز در شادی من شریک اند!"
ماکس برود نویسندۀ چک که به پاس انتشار آثار بزرگ فرانتس کافکا معروفیت پیدا کرده است، در رمانی به نام "رستگاری تیکو براهه"، شخصیتهای تیکو براهه و کپلر را در تقابل با یکدیگر به تصویر میکشد. البته رمان ماکس برود دقت تاریخی چندانی ندارد، اما در این کتاب دریافت تخیلی تیکو در مورد کپلر در واقع نوعی آرمانی سازی هنری از چهرۀ دانشمندی چون کپلر به شمار می آید: "دیگر این کپلر بود که با احساسی هیبت آمیز به او (تیکو) الهام میداد. در کارهایش چنان متانتی داشت و طعنۀ بدخواهان را چنان نشنیده میگرفت که از نظر تیکو تقریبا فوق انسانی مینمود. در آرامش و بیاحساسیاش ویژگی نامفهومی به چشم میخورد، درست به مانند نسیمی برخاسته از یخسارهای دور دست...".
آیا این آرامش و عدم احساسی را که ماکس برود به کپلر خیالی خود منتسب میکند در هیچ دانشمند فعال دیگری میتوان سراغ کرد؟ عجالتا بگویم که ماکس برود وقتی رستگاری براهه را مینوشت جزء گروه کوچکی در پراگ بود که اینشتین و فرانتس کافکا نیز عضوش بودند. بیجهت نیست که میگویند والتر نرنست به اینشتین گفته بود: "این کپلر کسی نیست جز تو".
همانطور که گفتم، چشمگیرترین جنبۀ علم جویی کپلر ثبات او در راهی بود که در پیش گرفته بود. شخصیت کپلر "شخصیتی فراتر در میان بیهمتایان بود". اما ببینیم که سرمشق گرفتن از کپلر برای افراد با ثبات دیگر نیز حتما کامیابی به بار میآورد؟ دو نمونه میآورم.
نخست مایکلسون. دلمشغولی اصلی مایکلسون در سراسر عمرش اندازهگیری هر چه دقیقتر سرعت نور بود. روی آوردنش به این کار نیز تصادفی بود. فرمانده آکادمی دریایی آمریکا از او (که در آن موقع از مربیان آکادمی بود) خواسته بود تا نمونههایی درسی در بارۀ تصحیحات فوکو بر اندازهگیری سرعت نور تهیه کند. این قضیه به سال 1878 مربوط می شود. همین باعث شد تا مایکلسون در سال 1880 اولین اندازهگیری سرعت نور را انجام دهد.
پنجاه سال بعد، مایکلسون در هفتم مه 1931، یعنی دو روز پیش از مرگش، نخستین جملههای مقالهای را املاء کرد که پس از مرگش منتشر شد و نتایج آخرین اندازهگیریهای او را ارائه کرد. تلاش پیگیرانۀ مایکلسون به تکمیل معلومات ما در بارۀ سرعت نور کمک کرد و دقت این اندازه گیری را ار 1 در 3000 به 1 در 30000 رساند، یعنی ده برابر کرد. اما در سال 1973، دقت اندازهگیری سرعت نور تا 1 در 10 افزایش یافت و هر گونه اندازهگیری بعدی را منتفی کرد. آیا تلاش 50 سالۀ مایکلسون عبث بود؟
از اینکه بگذریم، باید بگوییم که مایکلسون در دورۀ طولانی فعالیت خود به علت علاقۀ خاصی که به "امواج نوری و مصارف آن" داشت، کشفهای بزرگی نیز کرد. مثلا تکمیلات او در تداخلسنجی برای نخستین بار به تعیین مستقیم قطر ستارگان انجامید که واقعا خیره کننده بود. وانگهی، چه کسی است که نام آزمایش مایکلسون مورلی را نشنیده باشد؟ این آزمایش از طریق فرمولبندی اینشتین در نظریه نسبیت خاص و عام بر ادراک ما از اهمیت فضا و زمان تاثیر گذاشت. جالب است که مایکلسون خودش از پیامد آزمایشش خشنود نبود. حتی میگویند که وقتی اینشتین در آوریل 1931 به دیدن مایکلسون رفت، خانم مایکلسون به اینشتین هشدار داد که "لطف کنید و نگذارید کار اتر را شروع کنند".
نمونۀ دوم آرتور ادینگتون است که 16 سال آخر از عمرش را صرف تدوین نظریه بنیادی خود کرد. وی یک سال قبل از مرگش در بارۀ تلاش پر زحمت خود گفت: "طی این شانزده سال، در بارۀ درستی نظریهام لحظهای شک نکردهام". اما کوششهای ادینگتون اثری بر تحولات بعدی نگذاشت. پس علم جویی با هدفی و مقصدی یگانه عاقلانه است؟
کپلر عالیترین نمونۀ تلاش علمی در راه کشفهای عظیم و بنیادی است، اما در مواردی نیز ظاهرا خود به خود اندیشههای بزرگی برخاسته اند. مثلا دیراک نوشته است که کارش در مورد کروشههای پواسون و معادلۀ موج نسبیتیاش در مورد الکترون، نتیجۀ اندیشههایی بوده...، همین طوری آمدهاند. درست نمیتوانم بگویم چگونه به فکرم رسید. حس میکنم که این نوع کار بیشتر به "موفقیت ناحق" شبیه است.
یادآوری دیراک در این باره که اندیشههایش در زمینۀ کار روی کروشههای پواسون و معادلۀ نسبیتی الکترون “همین طوری” به ذهنش رسیدند، نمونه منحصر به فرد به حساب نمیآید. کسانی که به کشفهای بزرگ نایل شدهاند مواردی را که موفق به کشف شدهاند، به یاد دارند و عزیز میشمرند. مثلا اینشتین نوشته است که: "در سال 1907 موقعی که داشتم روی مقالۀ مفصلی در بارۀ نظریۀ نسبیت خاص کار میکردم... فرخندهترین اندیشۀ زندگیام به ذهنم رسید... اینکه از نظر ناظری که آزادانه از سقف خانهای سقوط میکند هیچ میدان گرانشی (دست کم در محیط مجاورش) وجود ندارد".
البته این "اندیشه فرخنده" بعدا در اصل همارزی انیشتین که پایه نظریه نسبیت عام او به شمار میرود بر تارک همه اندیشهها جای گرفت. فرمی نیز یادآوری مشابهی میکند. یک بار از فرمی پرسیدم که روانشناسی اختراع در قلمرو فیزیک چیست؟ فرمی با یادآوری کشف اثر نوترونهای آهسته بر رادیو اکتیویته القا شده به من پاسخ داد.
عین پاسخ فرمی را با هم میخوانیم: "به تو میگویم که چگونه کشفی کردم که مهمترین کشف زندگیم بود. ما سخت سرگرم کار روی رادیو اکتیویته نوترون القا شده بودیم. اما نتایجی که به دست میآوردیم بیمعنی مینمود. یک روز که به آزمایشگاه میرفتم به فکرم رسید که قطعهای سرب در مقابل نوترونهای فرود آینده قرار بدهم و اثرش را امتحان کنم. بر خلاف معمول زحمت بسیار کشیدم تا قطعه سرب دقیقا پرداخته شد. اما از چیزی ناراضی بودم. هزار عذر و بهانه آوردم تا قطعه سرب را در محلش نگذارم. دست آخر که با اکراه سرب را در جایش گذاشتم به خودم گفتم: "نه نمیخواهم این سرب اینجا باشد. من به یک قطعه پارافین احتیاج دارم". همین طوری و بدون فکر قبلی یا هر گونه تعلق قبلی به ذهنم رسید. فورا یک تکه پارافین برداشتم و در آنحا گذاشتم که میخواستم سرب بگذارم".
شاید تکاندهندهتر از همه، گفته هایزنبرگ در باره لحظهای باشد که یک باره قوانین مکانیک کوآنتومی در کانون ذهنش متمرکز شد. هایزنبرگ نوشته است: "یک شب به مرحلهای از کار رسیدم که آماده بودم تک تک جملات جدول انرژی را که امروز ماتریس انرژی مینامیم، با آنچه امروز مجموعه بسیار عجیبی از محاسبات به شمار میآید، تعیین کنم. وقتی اولین جملات با اصل انرژی مطابقت نشان داد تا حدی هیجان زده شدم و اشتباهات بسیار در حساب مرتکب شدم. در نتیجه تا ساعت 3 طول کشید تا نتیجه نهایی محاسباتم آماده شود. اصل انرژی تمام جملات را در بر گرفته بود و من دیگر در باره سازگاری و انسجام ریاضی آن نوع مکانیک کوانتومی که محاسباتم نشان میداد ذرهای تردید نداشتم. در ابتدا سخت گوش به زنگ شدم. احساس میکردم که از ورای سطح پدیده اتمی به قلمرو درونی فوقالعاده زیبایی نگاه میکنم و از اینکه دیگر میبایست این همه ساختهای ریاضی را که طبیعت با گشاده دستی تمام در برابرم گشوده بود اشکار سازی کنم، تا حدودی خود را سر در گم و حیرت زده یافتم. هیجان زدگیام چنان بود که نمیتوانستم بخوابم. همان موقع که روز جدیدی میدمید به دماغه جنوبی جزیره رفتم که مدتها بود میخواستم از صخره پیش رفته در دریایش صعود کنم. این بار بدون زحمت زیاد موفق شدم و آن گاه بر فراز صخره منتظر بر آمدن خورشید ماندم".
وجد و شور هایزنبرگ در آن لحظه با شکوه را همه ما احساس میکنیم. همه ما از دشواریها و تناقضهایی که در نظریه کوانتومی "قدیمی" بور- زومرفلد قد برافراشته بود کم و بیش اطلاع داریم. از سرگیجگی هایزنبرگ در باره این دشواریها و تناقضها و بحثهایش با زومرفلد، بور و پالی نیز چیزهایی میدانیم. وی در آن موقع مقاله مشترک خود با کرامرز را در باره نظریه پاشندگی منتشر کرده بود، نظریهای که از جهات بسیار پیش درآمد تحولات بعدی بود. در برابر شرح هایزنبرگ در باره اندیشههایش پیرامون نظریه ذرات بنیادی که حدو سی سال بعد (یعنی پس از ناگواریهای زمان جنگ و تلخ کامیها و اضطرابهای پس از آن) تدوین کرد واکنش ما چیست؟
خانم هایزنبرگ در کتابی که راجع به شوهرش نوشته است میگوید: "در یک شب مهتابی که با هم در دامنههای کوه قدم میزدیم او شیفته تصوراتش شد و سعی کرد جدیدترین کشف خود را برای من توضیح دهد. از معجزه تقارن به عنوان مدل اصیل آفرینش، از هماهنگی و از زیبایی سادگی و حقیقت درونش صحبت کرد" و از یکی از نامههای هایزنبرگ به خواهر زنش در آن زمان چنین نقل میکند: "در واقع این چند هفته برای من سرشار از هیجان بود. اینکه بر من چه گذشت شاید با این قیاس بتوانم نشان دهم که طی پنج سال گذشته با تقلای فراوان به بالاترین قله ناشناخته نظریه اتمی صعود کردم. حالا که قله درست در برابر من است تمامی پهندشت روابط همتافته نظریه اتمی یکباره و آشکار در برابر دیدگانم گسترده شده است. این روابط همتافته با تمامی انتزاعات ریاضی، چنان سادگی و صراحتی دارند که گویی عطیهای هستند که باید خاضعانه بپذیریم. حتی افلاطون هم فکرش را نمیکرد که این قدر زیبا باشند. این روابط همتافته را نمیتوان اختراع کرد، از آغاز آفرینش جهان در جای خود بودهاند".
تشابه چشمگیر زبان عبارات هایزنبرگ در این نوشته و در نوشته سی سال بعدش در مورد کشف قواعد اساسی مکانیک کوانتومی، کاملا جلب نظر میکند. اما آیا در دیدگاه دوم او نیز به همان نحو اشتراک داریم؟ در مورد اول، اندیشههایش فورا مقبولیت یافتند. در صورتی که اندیشههای هایزنبرگ در بارۀ فیزیک ذرات را حتی دوست و منتقد همیشگیاش پاولی نیز نفی و رد کرد.
حال ببینم خانم هایزنبرگ در اواخر زندگینامه شوهرش چه نوشته است. "یک وقت با قاطعیت خندهآوری گفت:... ، "بخت کاملا یارم بود که وقتی خدای مهربان سرگرم کار بود از پشت شانههایش همه چیز رادیدم!" به او نشاط بسیار داد و او توانست با دشمنیها و سوء تفاهمهایی که مکررا پیش می آمد با متانت روبرو شود و از کوره در نرود".
اثر کشفهای بزرگ بر کاشفان بزرگ جنبه دیگری نیز دارد که در زندگینامۀ هیدکی یوکاوا به قلم خود او به نام “مسافر” آمده است. یوکاوا این کتاب را موقعی نوشت که سنش از پنچاه سال گذشته بود. انتظار میرود که زندگینامهای به نام مسافر به قلم کسی که زندگیاش دست کم از دید ناظر خارجی غنی و پر ثمر بوده است، شرح سراسر زندگیاش باشد. اما شرح یوکاوا از “سفرها”یش با انتشار مقاله سال 1934 او در باره کشف بزرگش با چنین لحنی به پایان میرسد: "بیش از این نمینویسم، زیرا نسبت به آن روزهایی که خستگی ناپذیر مطالعه میکردم احساس غربت میکنم. از طرفی وقتی میبینم که چگونه به مسائلی غیر از مطالعه اشتغال یافتهام اندوهگین میشوم".
همۀ ما ضمن اینکه در شادمانی کشفهای مردان بزرگ سهیم هستیم، از اینکه آن همه چهرۀ ناشناختهتر و بد اقبالتر چه چیزی را عزیز میشمرند و به یاد میآورند سرگشته و حیران میشویم. آیا محکوماند در انتظار بمانند، یا خود را به این فکر دلخوش کنند که "ایستادگان و منتظران نیز خدمت می کنند؟"
قبلا از تلاشهای انفرادی ادینگتون در جستجوی نظریه بنیادیاش ذکری کردم. ادینگتون به رغم اطمینان کاملش به درستی این نظریه، بیشک از اینکه همروزگارانش کار او را نادیده میگرفتند، سخت اندوهگین بود. این اندوه را در نامهای که چند ماه پیش از مرگ به دینگل نوشته میتوان دید: "مدام تلاش میکنم که دریابم که چرا دیگران این روش را گنگ و مبهم میبینند. اما یادآوری میکنم که حتی اینشتین را هم مهم میدانستند و هزاران نفر را لازم میدانستند تا حرف او را توضیح دهند. واقعا نمیتوانم باور کنم که میزان ابهام من از دیراک بیشتر باشد. اما در مورد اینشتین و دیراک، مردم فکر میکردند که شکافتن ابهامات ارزش دارد. اعتقاد دارم که وقتی دست به کار شوند آن گاه حرف مرا هم خواهند فهمید، آن گاه توضیح ادینگتون مُد میشود".
عدم قبول معاصران گاه پیامدهای تراژیک دارد، آن هم موقعی که این عدم قبول با انتقادهای تند و خشن در آمیزد. مثلا لودیک بولتسمان در اثر شدت حمله اوستوالد ماخ علیه نظراتش سخت افسرده حال شد و سر انجام خود کشی کرد و به قول نوهاش، فلام، "شهید اندیشههایش شد". گئورک کانتور، واضع نظریۀ مدرن مجموعههای نقاط و مرتبههای بینهایت، به علت کینهتوزی و عدوات استادش لئوپولد کرونکر نسبت به خود او و اندیشههایش، عقل خود را از دست داد و سالهای طولانی را پیش از مرگ در آسایشگاه روانی میگذراند.
موردی که بسیار متفاوتتر از این مورد است، به راذرفورد مربوط میشود. به سابقه راذرفورد نگا ه کنیم. در سال 1897 تابشهای رادیو اکتیو را به ذرات آلفا، پرتوهای بتا و پرتوهای گاما تجزیه کرد، که نامگذاری خود او بود. در سال 1902 قوانین فروپاشی رادیو اکتیو را فرموله کرد. این نخستین بار بود که قانون فیزیکی بر حسب احتمال و نه بر حسب قطعیت فرموله میشد. بدینگونه راذرفورد از پیشگامان تعبیر احتمالاتی مکانیک کوآنتومی بود که 25 سال بعد عمومیت یافت.
در 1905-1907 با همکاری سودی قوانین جا به جایی رادیو اکتیو را فرموله کرد و ذره آلفا را هسته اتم هلیوم دانست و همراه بولتوود تعیین سن سنگها و کانیها را با استفاده از رادیو اکتیویتۀ آنها ابداع کرد. در 1909 – 1910 آزمایشهای کایگر و مارسون، کشف پراکندگی بزرگ زاویه پرتوهای آلفا و فرمولبندی راذرفورد از قانون او در باره پراکندگی و مدل هستهای اتم صورت گرفت. سپس در سال 1917 راذرفورد نخستين تبدیل آزمایشگاهی اتمها را انجام داد و با بمباران پرتو آلفا، نیتروژن 12 را به اکسیژن 17 و یِک پروتون تبدیل کرد.
در دهه 1920 به آشکار سازی رابطه بین پرتو آلفا و طیف پرتو گاما پرداخت و سال 1932 (آنوس میرابیلیس- سال پرشکوفه - به گفتۀ ر.ه. فاولر) شاهد کشف فروپاشی مصنوعی لیتیوم به دو ذرۀ آلفا به دست کاکرافت و والتن، پوزیترونهای آبشارهای پرتو کیهانی به دست بلکت و نوترون به دست چدویک بود. همه اینها در آزمایشگاه کاوندیش زیر نظر راذرفورد صورت گرفت. یک سال بعد، راذرفورد ضمن همکاری با آلیفنت، ئیدروزن 3 و هلیوم 3 را کشف کرد. میبینیم که رکورد راذرفورد در سدۀ حاضر بیسابقه است.
نظر راذر فورد درباره کشفهایش را در پاسخی که در لحظه یکی از کشفهای بزرگ به یک پرسشگر داد میتوان یافت. "راذر فورد، شما همواره در ستیغ موج ایستادهاید". راذرفورد جواب میدهد: "موج را خودم بر انگیختم، مگر نه". از دید تفوقطلبانه راذرفورد، هر چه او گفت درست مینماید، حتی این گفتهاش که "نمیگذارم بچههای من وقت تلف کنند"، در پاسخ به اینکه از او خواسته بودند شاگردانش را به مطالعۀ نسبیت تشویق کند.
اگر به وجود جنگاوران خوشبخت باور کنیم، راذرفورد یکی از آنان بود. تا اینجا جنبههایی از علم جویی را با گوشههایی از زندگی بعضی از دانشمندان بزرگ نشان دادهام. حال به مسائل کلیتری میپردازم.
نمونهای میآورم. میگویند که وقتی در اواخر عمرش از مایکلسون پرسیدند که چرا این همه وقت صرف اندازهگیری سرعت نور کرده است، پاسخ داد: "خیلی کیف داشت". البته "کیف کردن" در علم جویی جای خود را دارد، اما لفظ "کیف کردن" نوعی عدم جدیت به ذهن شنونده متداعی میکند و حتی در بعضی از فرهنگهای معتبر به معنی "شوخی و لودگی" آمده است. ما مطمئنیم که مایکلسون وقتی مشغله اصلی زندگیاش را "کیف کردن خوانده، چنین منظوری نداشته است. پس منظور از کیف کردن مایکلسون چه بود؟ به طور کلی، نقش خرسندی و رضایت چیست؟
غالبا در مورد تلاشهای علمی لفظ "خرسندی" و "رضایت" را به کار میبرند، اما ناکامی و اضطراب و نومیدی نیز دست کم به همین اندازه در تجربه علمی نقش دارند. بیتردید، غلبه بر دشواریها در رضایت و کامیابی نهایی دانشمند اهمیت دارد. اما آیا ناکامی جنبهای صرفا منفی در علم جویی به شمارمی رود؟ دیراک در توصیف پیشرفتهای پرشتاب فیزیک در پی برنامهریزی اصول مکانیک کوانتومی در نیمه و اواخر ده 1920، نظری داده است که ذکر آن در اینجا بیمناسبت نسیت.
"توصیف مناسب این است که به بازی بسیار جالبی میمانست. وقتی یکی از مسایل کوچک را حل میکردید، می توانستید مقالهای در بارۀ آن بنویسید. در آن روزها برای هر فیزیکدان درجه دوم نیز آسان بود که کار درجه اول بکند. دیگر چنین دوره پرافتخاری تکرار نشده است".
در همین زمینه به ارزیابی جوزف جان تامسون در باره لرد رالی در خطابیه یادبودش در کلیسای وست مینسر توجه کنید: "جذابیت بعضی از دانشمندان بزرگ در این است که نخستین حرف را در باره موضوعی زدهاند، اندشههای تازهای آوردهاند که پر ثمر از کار در آمدهاند. جذابیت عدهای دیگر در این است که آخرین حرف را در باره موضوع زدهاند و به آن موضوع وضوح و سازگاری منطقی بخشیدهاند. به نظر من، لرد رالی از لحاظ منش و خلق و خوی در زمرۀ گروه دوم است".
این ارزیابی تامسون در بارۀ رالی را عدهای دو پهلو دانستند. اما این نتیجه را هم نمیتوان گرفت که رالی بنا بر طبع و خوی خود تصمیم گرفت به مقابلۀ مسائل دشوار برود و به آن نوع بازی رضایت نداد که دیراک در توصیف "دورۀ پر افتخار فیزیک به عنوان دورهای که برای هر فیزیکدان درجۀ دوم آسان بود که کار درجه اول کند"، میگوید.
این پرسش آخر در بارۀ طبع و خوی رالی، پرسش دیگری به دنبال دارد: پس از آنکه دانشمندی به پختگی رسید، معیارهایش برای ادامۀ علم جویی کدامند؟ این معیارها چه مقدار شخصی اند؟ و معیارهای زیبایی شناسانهای چون ادراک نظم و الگو، قالب و مضمون، تا چه حد مناسبت دارند؟ آیا این گونه معیارهای شخصی منحصر به فردند؟ آیا احساس تعهد و مسؤًلیت هم نقشی دارد؟ منظورم از تعهد، تعهد نسبت به شاگردان، تعهد نسبت به همکاران و تعهد نسبت به جامعه نیست. بیشتر منظورم تعهد به خود علم است. حال باید دید مضمون تعهد در علم جویی به خاطر علم چیست؟
در پایان به جنبۀ دیگری نیز اشاره کنم. هارلود هاردی کتاب دفاعیۀ یک ریاضیدان را با این جملات روشنگر به پایان می برد. "در زندگی من یا هر کس دیگری که ریاضیدانی همچون من بوده است، مسئله این است: من چیزی به دانش افزودهام و به دیگران کمک کردهام که ایشان نیز چیزی بیفزایند و این چیزها ارزشی دارد که با آفریدۀ ریاضیدانان بزرگ، که نوعی یاد بود از خود به جا گذاشتهاند،فقط از نظر درجه (و نه از نظر نوع) با هم تفاوت دارند".
سخن هاردی در مورد ریاضیدانان است، اما در مورد تمام دانشمندان مصداق دارد. به ویژه توجهتان را جلب میکنم به اشارۀ هاردی به اشتیاق هر کس در مورد به جا گذاشتن نوعی یاد بود و چیزی که آیندگان در موردش قضاوت میکنند. حال باید پرسید قضاوت آیندگان (که کسی خبر ندارد) تا چه حد انگیزۀ هوشیارانهای در علم جویی به شمار میرود؟
علم جویی را غالبا با کوهنوردی مقایسه کردهاند. اما چه کسی در میان ما حتی در دلخویش امید دارد که اورست را در نوردد و هنگامی که آسمان ابی و هوا آرام است به قلهاش برسد و در آرامش هوا سراسر رشته کوه هیمالیا را در سفیدی خیره کننده برفهایی که تا بینهایت گستردهاند، ببیند؟ به همین گونه، هیچ کدام از ما نمیتواند به منظرهای این چنین از طبیعت و عالم پیرامون امید ببندد. ایستادن در دره پایین و انتظار بر آمدن خورشید از فراز قله کشیدن، اصلا بیارزش و کم مقدار نیست.
منبع: آرشيو دورههای قديمی مجله دانشمند به مدير مسئولی و سردبيری علی ميرزايی
«بنیاد علمی و فرهنگی گرامی» با شعار «گسترش دانش - اعتلای زبان» و با هدف «گسترش دانش به زبان فارسی روان» و «پاسخگویی نیازهای کاربردی جامعه ایرانی»، کوشش دارد تا با «جستجو»، «انتخاب»، «ویرایش»، «نمایه سازی» و «ارائه» مطالب علمی به زبان فارسی روان در محیط اینترنت، نسبت به افزايش رغبت مطالعه مطالب علمی و از اين طريق به گسترش دانش و اعتلای زبان فارسی در محيط اينترنت کمک کند. توضيح اين که مراد از زبان فارسی مورد اشاره در بالا، شکل نوشتاری روان و درست زبان مورد تکلم در تهران و مورد استفاده در آثار مکتوب و رسانه های کشور در زمان حال بوده و تعبيرهايی نظير «زبان خالص» و غیره مورد نظر نخواهد بود. با گسترش فناوری ارتباطات و اطلاعات و با وجود انبوه اطلاعات به ساير زبان ها در فضای مجازی اينترنت، زبان فارسی نيز بايد از طريق کاربرد درست آن، جايگاه شايسته خود را در اين فضا پيدا کند. حقوق معنوی مطالب ارائه شده در این سایت، در درجه اول متعلق به صاحبان آثار (نویسنده، مترجم و ناشر به شیوه نشر سنتی) و در درجه دوم از نظر انتخاب، اعمال وِیرایش های وِیژه، نمایه سازی، تایپ، آماده سازی و ارائه الکترونیکی آن ها، به بنیاد علمی – فرهنگی تعلق دارد. استفاده از مطالب ارائه شده در این سایت با ذکر منبع آزاد است.